#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_410
ـ کیانا بود؟
ـ نه، از طرف حامد بود.
ـ مجله رو آوردن؟
ـ آره.
سرم را روی بازویش قرار دادم و گفتم:
ـ مجله رو برای پارسا گرفتم. به دستش می رسونی؟
ـ می تونی خودت فردا بهش بدی.
گفتم:
ـ خیلی کار دارم.
ـ مثل همیشه. آسمون و اون مجله از همه چیز برای تو مهم تره.
خوابم گرفت. خواب کوتاهی بود. با لرزشی که در نزدیکی پایم احساس کردم، دوباره بیدار شدم. چشمانم را باز کردم و به گردنش خیره شدم. موبایل او بود. خیلی سریع موبایلش را از داخل جیب شلوار مردانه و سیاهش بیرون آورد و پشت سرش انداخت. گردنش انحنای زیبایی داشت.
پرسیدم:
ـ عاشقمی؟
جوابم را نداد. تنها پیشانی ام را بوسید.
گفتم:
ـ عاشق شدن چطوریه؟
با مکث طولانی گفت:
ـ نمی دونم عشق چیه، ولی می خوام همیشه کنارم باشی. من همیشه دارم به تو فکر می کنم.
همیشه. بالا رفتن ضربان قلبم را احساس کردم. حلقه ی دستانش تنگ تر شد.
romangram.com | @romangram_com