#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_409
ـ دالی سارا خانم.
دالی؟ وقتی سه سال داشتیم، این بازی مورد علاقه ی ما بود. "لعنتی". بی آن که نگاهش کنم، دوباره چشمانم را بستم.
ـ قهر کردی؟ سارا؟
اخمم عمیق تر شد و گفتم:
ـ می خوام استراحت کنم.
صدایش را از جایی نزدیک گوشم شنیدم که گفت:
ـ می خوام لمست کنم.
اول گونه ام را نوازش کرد، بعد موهایم را، بعد از آن انگشتش را به نرمی روی بازویم کشید. انگشتانم را میان دستش گرفت و لبانش را احساس کردم که به نرمی، برای چند ثانیه ی طولانی، روی انگشتانم نشست. نفسم بند آمد. دستم را روی صورتش گذاشت و بعد از ده ثانیه، کف دستم را بوسید. دستم را رها کرد. تخت تکانی خورد. اخم کردم. نمی خواستم برود. گفته بودم برود، ولی ماندنش را می خواستم. قبل از این که تصمیم به بار کردن چشمانم بگیرم، لبانش روی گونه ام نشست. نفسم را با صدا بیرون دادم. بوسه ای دیگر به روی گونه ام زد. چشمانم را باز کردم. صورتش خیلی نزدیک بود. داغی نفس هایش روی صورتم می نشست.
آرام گفت:
ـ وقتی فکرش رو می کنم قراره چهار ماه نبینمت، دیوونه میشم. نمی تونم قبول کنم داری تنهام می ذاری.
به چشمانش خیره شدم. کاش این قدر خسته نبود، کاش علی رضا با من می آمد. سرش را بیشتر خم کرد و لبانم را بوسید. دستانش آرام به دور بدنم حلقه شد و مرا بیشتر به خود نزدیک کرد. چقدر این روزها دلتنگ می شدم. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. گردنم را بوسید. چیزی راه گلویم را بست و چشمانم شروع به سوختن کردن.
ـ نمی دونم کِی کنجکاوی بی انتهایی که نسبت بهت پیدا کردم، شد علاقه، دوست داشتن و عشق.
علاقه، دوست داشتن، عشق. او به من علاقه داشت، دوستم داشت، عاشقم بود و من، من نمی دانستم چه نامی برای حسی که در حضورش وجودم را پر می کرد، بگذارم. حلقه ی دستانش تنگ تر شد و من نتوانستم در مقابل اشک هایی که پشت پلکم جمع شده بود مقاومت کنم. چندین و چند بار گونه و گردنم را بوسید و بعد با حرکت ناگهانی اش، صاف روی تخت دراز کشیدم. دو بوسه روی قفسه ی سینه ام نشاند و با لبخند کمرنگی که بر لب داشت، سرش را بلند کرد. چهره اش را تار می دیدم، اما می توانستم اخمی که خیلی سریع جای لبخند را در صورتش پر کرد، ببینم و تشخیص دهم. سریع دستانش را آزاد کرد و صورتم را میان دستانش گرفت.
ـ چی شد سارا؟ چرا گریه می کنی؟ اذیتت کردم؟ سارا؟ حرف بزن.
دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و او را به خود نزدیک کردم. گریه ی بی صدایم شدت پیدا کرد. قرار بود چهار ماه نبینمش، قرار بود کیانا دیگر به دفتر نیاید، خواهرم برگشته بود، دلم برای ستاره هایم تنگ شده بود.
آرام در گوشم زمزمه کرد:
ـ چیزی نیست عزیزم، فقط خسته شدی. آروم باش گلم.
نوازشم کرد و صورت و گردنم را بوسید. کنارم دراز کشید و من خودم را در آغوشش جمع کردم. دستانش را در آغوش گرفتم و چشمانم را بستم. در این حالت همه چیز بهتر از قبل به نظر می رسید. نفس عمیقی کشیدم و اشک هایم را پاک کردم. زمان زیادی طول نکشید که در آغوشش به خواب رفتم. کنار او همه چیز خوب بود، حتی خوابیدن.
تا صبح چندین و چند بار از خواب بیدار شدم. وقتی برای باز کردن در، قصد دور شدن از مرا داشت، مچ دستش را گرفتم. خم شد و به روی چشمانم که به زحمت باز نگهشان داشته بودم، بوسه زد. اطمینان داد که خیلی زود بر می گردد و خیلی زود برگشت. کنارم دراز کشید و دوباره در آغوشش فرو رفتم.
romangram.com | @romangram_com