#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_408
ـ گوش کن چی میگم، اگه یه بار دیگه در مورد خواهرم یک کلمه چیزی بگی، اون وقت نمی دونم چه عکس العملی از خودم نشون میدم. دلم نمی خواد بیرونت کنم، پس مجبورم نکن.
ـ با فرار کردن از گذشته هیچ چیز درست نمیشه.
ـ چیزی خراب نشده و قرار به درست شدن هم نداریم.
ـ با حرف زدن در مورد چیزهایی که ناراحتت می کنه، ممکنه آروم تر بشی.
نیم قدم به جلو برداشتم و از میان دندان هایی که از شدت حرص و خشم به هم فشار می دادمشان گفتم:
ـ بسه علی رضا، بسه.
ـ نه تو ...
با تمام قدرت چنگال را به زمین زدم. چنگال پس از برخورد با زمین به زیر میز پرت شد.
داد زدم:
ـ بسه.
با گام هایی بلند و محکم از کنارش عبور کردم. بازویم را گرفت. دستش را با تمام قدرت پس زدم و به سمت اتاق خواب رفتم. بعد از این چند روز سخت و طاقت فرسا، کمی، تنها کمی، آرامش می خواستم، آرامشی که تصورمی کردم در کنار علی رضا تجربه خواهم کرد، اما چیزی که به دست آورده بودم، خشم و عصبانیت بود. چرا اجازه نداد آرامشم در آغوشش ادامه پیدا کند؟ با پیش کشیدن گذشته ها چه چیزی قرار بود عوض شود؟
گیره ی روی سرم را باز و به گوشه ی اتاق پرتاب کردم. دکمه ی بالای بلوزم را باز کردم و با کنار کشیدن ملافه، روی تخت دراز کشیدم.
ـ سارا؟
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ می خوام بخوابم، شب بخیر.
ـ اگه اجازه ندم؟
ـ نمی تونی من رو به کاری که نمی خوام مجبور کنی.
ـ متوجه این موضوع شدم. پارسا وقتی فهمید می خوام بیام دیدنت، خیلی اصرار کرد باهام بیاد.
پارسا و خنده هایش، پارمیس و زیبایی و لطافت پوست بدنش. کاش پارسا می آمد. قرار بود حامد یک نسخه از مجله را برایم بفرستد تا از طریق علی رضا به دست پارسا برسانم. چشمانم را باز کردم و به ساعت دیواری اتاقم خیره شدم. شش دقیقه از نه گذشته بود. پارسا گفته بود برای با دقت خواندن مجله، ساعت ها و گاهی روزها وقت صرف می کند.
romangram.com | @romangram_com