#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_407
بوسه ای که به سرم زد را احساس کردم.
ـ از دست من چه کاری بر میاد؟
ـ همین که این جایی خوبه.
سرش را بیشتر خم کرد و گونه ام را بوسید. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم.
گفت:
ـ می دونی که خیلی دلم برات تنگ میشه؟
حلقه ی دستانم را تنگ تر کردم. خوب بود که او هم احساس مرا داشت.
گفت:
ـ دلم می خواست نری، ولی ... می دونم این سفر برات چقدر مهمه، خیلی دنبال بهانه گشتم تا به نرفتن راضیت کنم و می دونم نمیشه.
دو بار پشت سر هم بر سرم بوسه زد و بعد آرام و شمرده گفت:
ـ یه چیزی گفتی که در موردش کمی کنجکاوم. گفتی خواهرت بعد از ...
به سرعت از او فاصله گرفتم و صاف نشستم. به یاد آوردن بعضی چیزها تنها باعث ناراحتی ام می شد. کنجکاوی اش را درک نمی کردم.
با اخم گفتم:
ـ آخرین سوالاتی که ممکنه بهشون جواب بدم، در مورد اون عکس و خواهرمه، نمی خوام چیزی در موردش بشنوم.
ـ چرا؟ چیزی در موردشون وجود داره که ناراحتت می کنه؟
ـ آره ناراحتم می کنه، ولی این موضوع مربوط به گذشته ست و تموم شده، پس نمی خوام در موردش حرف بزنم.
از جا سریع بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. نباید به یاد می آوردم. مهم نبود، اصلا مهم نبود. نباید به یاد می آوردم. از داخل کابینت، دو بشقاب بیرون آوردم و بی توجه به ماکارانی دم نکشیده، در قابلمه را برداشتم و مشغول کشیدن غذا شدم.
ـ سارا باید ...
با اخم به سمتش چرخیدم، چنگال را به سمتش گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com