#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_406
ـ حرف بزن.
حرف بزنم؟ دستم را میان دو دستش گرفت و به چشمانم خیره شد.
ـ اصلا خوب به نظر نمی رسی، به چی فکر می کنی؟
به آرامی انگشتان دستم که میان دستانش قرار داشت را به حرکت در آوردم. نرم کف دستش را لمس کردم. لبخند زد. روز سختی را پشت سر گذاشته بودم و واقعا احساس خستگی می کردم.
گفتم:
ـ فقط کمی خستم.
ـ می خوای برم تا استراحت کنی؟
سریع با دست آزادم مچ دستش را گرفتم و به چشمانش زل زدم. تنها چیزی که نمی خواستم، رفتن او بود و از دست دادن همین آرامشی که کنارش تمام وجودم را پر می کرد. سرم را به علامت منفی تکان دادم.
اخم کرد و گفت:
ـ من ناراحتت کردم؟ صبح ...
ـ نه، مهم نیست.
به انگشتانمان خیره شدم. انگشتانش نرم و نوازش گونه روی دستم کشیده می شد.
ـ پس بگو چی شده؟ حرف بزن سارا.
نگاهم را کمی بالاتر بردم و به سینه اش خیره شدم. چیزی راه گلویم را بسته بود. کاش بغلم می کرد و فشارم می داد.
گفتم:
ـ میشه بغلم کنی؟
انگشتانش از حرکت باز ایستاد. چند لحظه بعد به آرامی انگشتانش را به دور مچ دستم حلقه کرد و مرا به سمت خود کشید. سرم را روی سینه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. به پشتی مبل تکیه داد و دستانش را سخت به دورم حلقه کرد. بوی عطر تلخش تمام مشامم را پر کرد.
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ کیانا احتمالا دیگه نمی خواد بیاد دفتر مجله، حامد ازدواج کرده و خیلی وقته این جا نیومده، مهدیس قراره تا چهار روز دیگه با شایان ازدواج کنه و از فردا تا یه ماه دیگه نمیاد دفتر، سه هفته ست نرفتم کوه، سه جلسه تمرین با پوریا رو از دست دادم، دو هفته ست نرفتم رصدخونه، دلم برای ستاره هام تنگ شده، باهام قهر بودی و به دیدنم نمیومدی، ده روز و ده شب دیگه پرواز دارم و هنوز به اندازه ی دو هفته کار دارم، خواهرم بعد از هفده سال برگشته، این شایعه ها و خبرنگارها دارن دیوونم می کنن، جاسوس شدم، خائن شدم و معاون وزیر هم شدم. هر لحظه منتظرم یه اتفاق جدید بیفته، مجله رو تعطیل کنن، ممنوع الخروجم کنن یا یه شایعه ی جدید در موردم بسازن. تنها چیزی که می خوام، اینه که زندگیم آروم باشه، مثل چند ماه پیش یا ... دلم می خواد این ده روز خیلی زود تموم بشه و من برم.
romangram.com | @romangram_com