#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_405


شالم را از روی صندلی ام برداشتم و در حالی که دکمه های مانتویم را می بستم، قبل از او اتاق را ترک کردم.

وقتی علی رضا مشغول آبکش کردن ماکارانی ها بود گفتم:

ـ امروز از وحید شنیدم حال کیانا خیلی خوب نیست.

برای یک لحظه حرکت دستش متوقف شد و سرش را به سمتم برگرداند.

ادامه دادم:

ـ رفتم دیدنش. تو قبلا خونه ی کیانا و وحید رفته بودی، درسته؟

سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:

ـ ببین مزه ی مایه چطوره؟

از داخل کشو، قاشق تمیزی برداشتم و کمی از مایه ی ماکارانی را به دهان گذاشتم. صرف نظر از داغی و شوری اش، مزه ی خوبی داشت. علی رضا همیشه مایه ماکارانی را شور درست می کرد تا بعد از دم کشیدن، طعم بهتری پیدا کند.

گفتم:

ـ به نظرت خونه ی کیانا خیلی شبیه خونه ی من نیست؟

در سکوت باز تنها نگاهم کرد. عقب رفتم و روی صندلی نشستم. دستم را زیر چانه زدم و به چهره اش خیره شدم.

ـ میشه یه چای سبز دم کنی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ میل ندارم.

با صدای بلند خندید. نمی فهمیدم چرا می خندد.

ـ پس میشه لطفا برای من یه چایی دم کنی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و از جا بلند شدم. وقتی لیوان چای سبز را آماده کردم، او هم در قابلمه را گذاشت. لیوان را از روی میز برداشت، دستش را بالا گرفت و بعد خیلی آرام انگشتانش را به دور مچ دستم حلقه کرد. همراهش به داخل هال کشیده شدم. مرا کنار خودش روی مبل نشاند و لیوان را روی میز گذاشت.

کمی به سمتم چرخید و گفت:

romangram.com | @romangram_com