#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_404
ـ بگو امشب بفرسته خونه ام. می خوام همین امشب بدم به علی رضا.
اخم کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ امشب علی رضا میاد خونه ات؟ فکر می کردم با هم دعوا کردید.
به سمت در رفتم و گفتم:
ـ مگه همین رو نمی خواستی؟ زمینی شدن فرشتت. دارم زمینی میشم!
ـ تو مثل ستاره، دخترم برام عزیزی. به خودم حق میدم که نگرانت باشم.
در را باز کردم و گفتم:
ـ فکر می کردم علی رضا امتحانش رو پس داده.
ـ آره، ولی امروز وقتی اون طوری عصبانی شد و سرت داد زد، نظرم ...
میان چهارچوب ایستادم و میان کلامش گفتم:
ـ در مورد امروز باید حرف بزنیم. تو خبر داشتی برگشته؟
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ آره.
ـ و من چرا خبر نداشتم؟
یقه ی کتش را مرتب کرد و گفت:
ـ علی رضا تو اتاق منتظرته، بعد حرف می زنیم.
با اخم اتاقش را ترک کردم. علی رضا داخل دفترم نشسته بود. با لبخند وارد شدم.
سریع از جا بلند شد و گفت:
ـ بریم خانمی؟
romangram.com | @romangram_com