#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_403
ـ ببخشید که کنترلم رو از دست دادم و سرت داد زدم، اون حرف های احمقانه رو زدم، واقعا نمی خواستم ناراحتت کنم.
به چشمانش خیره شدم و سعی کردم درست و عمیق نفس بکشم. این روزها همیشه چیزی وجود داشت که مانع از درست نفس کشیدن من شود. کاش به جای عذرخواهی، می گفت می آید. رهایم کرد و به سمت در رفت. چرا جوابم را نداد؟
در را باز کرد و قبل از این که سوالم را دوباره تکرار کنم گفت:
ـ دوست داری شام بریم رستوران؟
لبخند زدم. می دیدمش، باز هم می دیدمش.
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ دلم ماکارونی می خواد.
ابروی راستش بالا رفت. از اتاق خارج شد و در را بست. نفس عمیقی کشیدم. امیدوار بودم همه چیز بعد از این خوب پیش برود، رابطه ام با علی رضا، تمام شدن شایعات و خبرها و البته خوب پیش رفتن سفرم. تنها چیزی که نگرانم می کرد، آن عکس بود. عکسی که دو روز قبل، این جا، در تهران گرفته شده بود. به روزنامه ای که مقابلم روی میز قرار داشت خیره شدم. عکسی از خواهرم ساره مجد و مردی که احتمالا همسرش بود. علی رضا حق داشت، حق داشت که تصور کند کسی که درون عکس لبخند می زند، من هستم. من، او. با دیدن این عکس نادیده گرفتن شباهت ها سخت شده بود. ما در گذشته بخشی از وجود هم بودیم. هفده سال گذشته بود. آخرین باری که با هم حرف زدیم، آخرین باری که بدون نگاه کردن در آینه، به چهره ی خودم خیره شدم. به روی عکسش دست کشیدم. هیچ حسی وجود نداشت. سال ها بود که دیگر نمی توانستم احساسش کنم. دیگر نمی توانستم همزمان با او درد بکشم و احساس خوش حالی کنم. کسی چند ضربه ی آرام به در زد. روزنامه را مچاله کردم و به درون سطل زباله انداختم. خواهرم جایی در همین شهر بود و از همین هوا نفس می کشید. نمی خواستم بیشتر از این بدانم. نمی خواستم بدانم کسی که ما را به دنیا آورده است، هم این جا، در همین شهر نفس می کشد، در همین خیابان ها قدم می زند یا نه. در باز شد و خانم محمدی با لبخند و همان چهره ی جدی همیشگی، پا به درون اتاق گذاشت. باید فکرم را متمرکز می کردم. تنها چیزی که باید به آن فکر می کردم، برنامه های این چند روز باقی مانده تا سفرم بود. هر روزی که می گذشت، برای دور شدن از این شهر، بیشتر از روز قبل مشتاق می شدم، اما فکر دور شدن از علی رضا، مرا نگران می کرد. هر روز بیشتر از قبل اطمینان پیدا می کردم که دور شدن از علی رضا، سخت تر و طاقت فرساتر از تصوراتم خواهد شد. باید تمرکز می کردم. نه بر روی عکس درون روزنامه ی داخل سطل و نه بر روی علی رضا و دلتنگ شدنم، اولویت اول، مجله و این چهار ماه دوری ام بود. همه چیز باید درست و عالی پیش می رفت.
ساعت هفت و بیست دقیقه ی بعد از ظهر، وقتی آخرین هماهنگی ها و برنامه ریزی های نهایی انجام و مورد تایید من و حامد قرار گرفت، سردرد کلافه ام کرده بود. از نهاری که مهدیس برایم سفارش داده بود، تنها سه قاشق برنج بدون خورشت به دهان گذاشته بودم. خوب بود که مهدیس و مهرداد هر دو ساعت یک بار با یک لیوان نوشیدنی گرم و سرد به اتاقم می آمدند. تمام انرژی ام را از همین نوشیدنی ها می گرفتم. حامد از جا بلند شد و کتش را از پشت صندلی اش برداشت. از داخل جیب سمت چپ کتش، ساعت مچی اش را بیرون آورد و به دور مچ دستش بست.
در حال پوشیدن کتش گفت:
ـ آخرین باری که با احمدی حرف زدم، گفت کار چاپ تموم شده، ولی ظاهرا کبیری برای توزیع کار، فردا بعد از ظهر قراره بره و مجله ها رو تحویل بگیره.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ خوبه مشکلی نیست، عجله ای برای توزیع کارها ندارم، کبیری آدم وقت شناسیه. راستی من یه نسخه ی دیگه از کار رو می خوام.
ـ برای کی؟
ـ می خوام بدم پارسا.
لبخند زد و گفت:
ـ خواهر زاده ی علی رضا؟ همون پسر شیطونه؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و موبایلم را از روی میز برداشتم.
ـ باشه به مهرداد میگم ترتیبش رو بده.
romangram.com | @romangram_com