#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_402
ـ نه.
ـ تو اون مرد رو می شناسی؟
شناختن؟ من اولین باری بود که او را می دیدم.
ـ نه.
اما می دانستم او کیست. این شناختن محسوب می شد؟
ـ از من دلگیری؟
به خاطر دادها و حرف هایی که زده بود، احساس ناراحتی می کردم، ولی بیشتر از آن برایش دلتنگ بودم. دلتنگ حرارت آشنای دستانش، دلتنگ آسمان چشمانش، دلتنگ هر چیزی که در او وجود داشت و من می شناختم. به چشمانش خیره شدم. از این که تا آن اندازه به او نزدیک بودم، حس خوبی داشتم.
گفت:
ـ نمی خواستم ناراحتت کنم، ولی واقعا عصبانی بودم. فکر می کردم همه چیز یه بازی بوده.
ـ بازی؟ من هیچ وقت از بازی کردن خوشم نمیومد.
به لبانم خیره شده بود.
ـ نمی خوای که کارهای خودم رو تلافی کنی؟ نمی خوای که نبینمت، ازت دور باشم، صدات رو نشنوم؟
نه، من می خواستم همیشه ببینمش، همیشه کنارش باشم. نفسم بند آمد. همیشه! دستانم را روی سینه اش گذاشتم و او را از خود دور کردم. مقاومتی برای ماندن نکرد و قدمی به عقب برداشت. تمام وجودم داغ شده بود. احساس می کردم از درون آتش گرفته ام. همیشه؛ این کلمه ی درستی نبود، ولی من دقیقا داشتم به این کلمه فکر می کردم.
روی صندلی ام نشستم و گفتم:
ـ برو علی رضا، من الان جلسه دارم، باید به کارهام رسیدگی کنم، بعد می بینمت.
لحظه ای این فکر از سرم گذشت که شاید نیاید! سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. او می آمد؟
ـ تو که بعد از ظهر میای؟
لبخند کمرنگی زد و به سمتم آمد. صورتم را میان دو دستش گرفت و نرم و آهسته لبانم را بوسید. نه، برو. نه، دلم می خواست بماند.
گفت:
romangram.com | @romangram_com