#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_401
مهدیس قبل از همه بیرون رفت. پشت سرش حامد بازوی علی رضا را گرفت، اما علی رضا به آرامی چیزی به حامد گفت. حامد را دیدم که با تامل کوتاهی اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست. گوشی تلفن را برداشتم و داخلی مهدیس را گرفتم.
ـ ببین محمدی کجاست؟ چرا دیر کرده؟
گوشی را روی تلفن گذاشتم و به چشمان علی رضا خیره شدم. عصبانی نبود، حتی ناراحت هم به نظر نمی رسید. ستاره های چشمانش نورانی و رنگی بودند، مثل همیشه. وقتی قدمی به جلو برداشت، رویم را برگرداندم و کشوی سمت دیگر میز را باز کردم. به شماره ی فرانسوی قدیمی مجله خیره شدم. احساسش کردم که کنار صندلی ام متوقف شد. بازویم را گرفت و کشید. همراه حرکت دستش، از جا بلند شدم. بازوی دیگرم را هم در میان انگشتانش گرفت.
ـ سارا به من نگاه کن.
ـ نمی خوام.
چشمانم را بستم. احساس کردم که مرا به دیوار تکیه داد. دست راستش را از روی بازوی چپم برداشت. دستش به دور کمرم حلقه شد.
ـ سارا به من نگاه من.
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ نمی خوام.
دست چپش را هم آزاد کرد و با دو انگشت چانه ام را گرفت.
ـ مطمئنی؟
صدایش پر از خنده بود. سرم را به علامت مثبت تکان دادم. با قرار گرفتن لبانش روی گردنم، دیگر مطمئن نبودم. نفسم بند آمد. سعی کردم با دو دست او را از خود دور کنم، اما نیم قدم به جلو آمد و من میان بدن او و دیوار حبس شدم. چشمانم را سریع باز کردم. با همان دو انگشت سرم را محکم تر نگه داشت و با دست دیگرش به نرمی کمرم را نوازش کرد.
ـ علی رضا خواهش می کنم ولم کن.
زیر گوشم زمزمه کرد:
ـ چشمات بازه؟
تمام وجودم از برخورد نفس هایش به گردنم، به لرزه افتاد. سرم را به علامت مثبت کمی بالا و پایین بردم. به آرامی سرش را عقب کشید. به چشمانم خیره شد. انتظار داشتم چهره ی خندانش را ببینم، ولی خیلی جدی بود. اخم کوچکی هم میان ابروانش دیده می شد.
گفت:
ـ اون عکس تو نیست؟
با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com