#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_400
رفتن! تهدید خوبی بود.
گفت:
ـ سارا آروم باش. دخترم، عزیزم، من الان باید برم توی یه جلسه ی مهم، بعد از ظهر باز هم حرف می زنیم.
روی صندلی خودم نشستم و گفتم:
ـ نه، من صبر نمی کنم، حرف آخرم رو همین اول گفتم. می دونی که نمی تونی جلوی من رو بگیری. اگه یه بار دیگه بفهمم داری از من برای سیاست بازی های خودت استفاده می کنی، میرم و دستت بهم نمی رسه.
از سیاست و سیاست بازی های او و دوستانش سر در نمی آوردم و حتی کنجکاو نبودم، ولی می دانستم چطور باید به اهدافم برسم. تحملم تمام شده بود.
ـ اجازه نمیدم بری.
ـ این یه تهدیده؟
ـ می تونی روش حساب کنی.
به چهره ی بی رنگ حامد و مهدیس، به چهره ی متعجب مهرداد و علی رضا خیره شدم و گفتم:
ـ من هیچ وقت تهدید نمی کنم، اگه از فردا یک کلمه در مورد خودم و مجله، توی روزنامه ها بخونم، میرم و نمی تونی جلوی من رو بگیری. ممنوع الخروج کردنم هم فایده ای نداره، می دونی که هیچ کس نمی تونه من رو به کاری که نمی خوام مجبور کنه.
با مکث کوتاهی گفت:
ـ باشه، ولی ...
ـ ولی نداره. اجازه بده صلح آمیز به کارمون ادامه بدیم.
گوشی را روی میز گذاشتم و گفتم:
ـ چرا این جا وایستادید؟ برید سر کارتون.
حامد قدمی به جلو برداشت و گفت:
ـ سارا درباره ی این عکس ...
ـ اگه یک کلمه ی دیگه در مورد این عکس بشنوم، دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم. بسه، تمومش کنید، تحملم دیگه تموم شده. بیرون، همتون، شما هم همین طور آقا علی رضا. ساعت هفت و نیم قرار داشتیم، اگه خواستی می تونی اون موقع برگردی.
romangram.com | @romangram_com