#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_399


نگاهم را به چشمان متعجب علی رضا دوختم و ادامه دادم:

ـ تو این جا چی کار می کنی؟ برو بیرون نمی خوام ببینمت.

قدمی به جلو برداشت و گفت:

ـ سارا تو باید به من توضیح بدی.

ـ نه، اصلا لازم به توضیح نیست. تو حرف من رو باور نکردی، بهم شک کردی، وقتی فهمیدی یه احتمال ذهنی شدی برای من، چی کار کردی؟ عوض گوش دادن تنهام گذاشتی و رفتی، به تلفن هام جواب ندادی؛ من الان باید چی کار کنم؟ شوهر؟! خنده داره. تو حتی در مورد چیزی که خوندی و دیدی، فکر هم نکردی. من این طوری هستم؟

ـ پس این عکس چیه؟ فوتوشاپ؟

بی توجه به سوالش، شماره ی صالحی را گفتم. صدای آرام و کلماتش که شمرده شمره بر زبان می آورد بعد از سومین بوق در گوشم پیچید.

ـ دخترم چطوری؟

ـ خیلی زود این مسخره بازی ها رو تموم کن. نمی خوام دیگه اسمم توی روزنامه ها باشه.

ـ من تمام تلاشم رو ...

با مشت به روی میز کوبیدم و داد زدم:

ـ من تمام تلاشت رو نمی خوام. من دقیقا گفتم خیلی زود این مسخره بازی ها رو تموم کن. نمی خوام دیگه اسمم توی روزنامه ها باشه.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ فکر کنم داری پات رو بیشتر از حد خودت دراز می کنی. آخرین کاری که اجازه ی انجامش رو داری، داد زدن سر منه!

پوزخندی زدم و گفتم:

ـ حد؟ من دقیقا حد خودم رو می دونم. صالحی، حاج آقا صالحی، تمومش کن. من اسباب بازی تو و رفیقات نیستم. تا الان هر کاری کردی هیچی نگفتم، اما همین امروز تمومش کن.

من دقیقا نقطه ضعفش را می دانستم.

ادامه دادم:

ـ حاجی، من بازیچه ی سیاست تو نیستم، دست از سرم بردار وگرنه میرم.

romangram.com | @romangram_com