#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_394
خیلی سریع عرض خیابان را طی کردم و وارد ساختمان شدم. فلاش دوربین ها را دیدم. اهمیتی نداشت. می توانستند هر چقدر دلشان می خواست عکس بگیرند و شایعه بسازند. فقط کافی بود این یازده روز تا آغاز سفرم را تحمل کنم، بعد همه چیز تمام می شد. چهار ماه تمام می توانستم از دیدن ستاره هایم، از صحبت کردن با آدم هایی که حرف هایم، سیاه چاله ها و کوتوله ها را می فهمیدند، نهایت لذت را ببرم. فقط علی رضا و نبودش ناراحتم می کرد. با تعجب به مرد جوان بلند قامتی که در را برایم باز کرده بود، خیره شدم. مهدیس دو قدم دورتر ایستاده بود. بلوز و شلوار مردانه به تن داشت و بوی عطر خیلی خوبی می داد. موهای سیاه رنگش را به عقب شانه زده بود و بوی نارگیلی که به مشامم می رسید، احتمالا به خاطر چیزی بود که به موهایش زده بود.
ـ صبحتون بخیر خانم مجد.
نگاهم را از چشمان قهوه ای و بی ستاره اش گرفتم و به مهدیس چشم دوختم.
مهدیس نیم قدم به سمتم آمد و با لبخند گفت:
ـ ایشون آقای شرافت هستند، قراره از این به بعد ...
دوباره به چهره ی سفید و لبخند عمیقی که روی لبان بی رنگ مهرداد شرافت نشسته بود خیره شدم و گفتم:
ـ می دونم. حامد و کیانا تاییدت کردن و بهت اعتماد دارن، پس حتما می دونی این جا کار کردن متفاوته؟
ـ بله خانم مجد.
شالم را از روی سرم پایین کشیدم و در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
ـ برام یه نوشیدنی بیار و به محمدی بگو نیم ساعت دیگه با چارت برنامه ها بیاد اتاقم. حامد که اومد خبرم کن و می خوام بدونم کارهای چاپ چطور پیش میره.
میان چهارچوب در ایستادم. متعجب نگاهم می کرد. پس هنوز مهدیس وقت نکرده بود در مورد هر چیزی که در این دفتر اتفاق می افتاد او را توجیح کند.
ـ تا الان باید یه نسخه از کار چاپ شده به دستم می رسید. کجاست؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ چند دقیقه قبل خانم حمیدی اولین کار رو روی میز گذاشتن.
ـ خانم حمیدی کیه؟
نگاه گیجش را میان من و مهدیس دیدم.
مهدیس قدمی به جلو گذاشت و گفت:
ـ صبح جلال از چاپخونه اولین نسخه رو با پیک فرستاد، من هم گذاشتم رو میزتون.
سرم را تکان دادم و وارد اتاق شدم. من هیچ وقت نام فامیل مهدیس را نمی دانستم. نفسم را با صدا بیرون دادم و روی صندلی، پشت میزم رها شدم. انتخاب نوشیدنی را بر عهده ی مهرداد گذاشته بودم، ولی دلم نسکافه می خواست. لپ تاپم را روشن کردم. مهرداد دو دقیقه ی بعد با چند ضربه ای که به در زد، وارد اتاق شد. با حضورش بوی نسکافه و بوی نارگیل و عطرش در فضای اتاق پیچید. هنوز کامل از اتاق بیرون نرفته بود که صدای علی رضا در گوشم پیچید.
romangram.com | @romangram_com