#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_395
ـ آخه مهدیس خانم من باید بدونم این جا چه خبره؟ هر چیزی که توی روزنامه ها و تلویزیون گفتن رو نادیده گرفتم، ولی نمی تونم چشمام رو ببندم و مثل یه احمق ادامه بدم.
ـ آقای دکتر خواهش می کنم آروم باشید. من بهتون توضیح میدم چی شده.
قبل از این که مهرداد در اتاق را ببندد، با حرکت دست و سر منعش کردم.
علی رضا کمی بلند تر از قبل گفت:
ـ چه توضیحی؟ همه چیز مشخص و واضحه. لطفا برید کنار من باید با سارا حرف بزنم.
از جا بلند شدم و سریع میان چهارچوب ایستادم. مهدیس پشت به من و رو به علی رضا ایستاده بود. علی رضا. لبخند زدم. چقدر خوب بود که این قدر زود دیده بودمش.
مهدیس آرام گفت:
ـ آقا علی رضا خواهش می کنم آروم باشید. من براتون توضیح میدم. حامد و کیانا خیلی سفارش کردن سارا خانم چیزی نفهمن. اون طوری که فکر می کنید نیست.
ـ چی رو نباید بفهمم؟
علی رضا نگاهش را به چشمانم دوخت و مهدیس سرش را به سمتم برگرداند. به قدری رنگ پریده به نظر می رسید که متعجب شدم!
خیلی سریع قبل از این که علی رضا برای آمدن به اتاق قدمی بردارد گفت:
ـ هیچی، یه سوءتفاهمی پیش اومده، من همین الان داشتم به آقا علی رضا توضیح می دادم. مهرداد همین الان زنگ بزن ببین خانم محمدی کجاست، فکر کنم فراموش کرده با سارا خانم جلسه دارن. سارا خانم شما بفرمایید، من خودم با علی رضا خان صحبت می کنم.
با اخم، محکم گفتم:
ـ چی رو نباید بفهمم؟
ـ سارا خانم خواهش می کنم اجازه بدید حامد بیاد، بعد. من الان بهش زنگ می زنم.
به سمت میزش رفت تا با حامد تماس بگیرد. علی رضا با چند گام بلند به سمتم آمد و قبل از این که حتی مهدیس متوجه شود، بازویم را گرفت و با هم به داخل اتاق رفتیم. برخورد دستش اگر چه آزار دهنده، اما قابل تحمل بود. در را با صدا بست. بازویم را رها کرد.
به چشمانم خیره شد، روزنامه ای که در دست داشت به سمتم گرفت و گفت:
ـ همه چیز رو توجیه کردی، گفتم باشه، قبول، اما می خوام بدونم در مورد این یکی چی داری که بگی؟ این عکس رو چطوری توجیه می کنی؟
به صورتش زل زدم. عصبانی بود. چرا؟ احتمالا یکی از عکس هایم را در روزنامه دیده بود و مطلب جدیدی خوانده بود. به آرامی روزنامه را از میان دستانش بیرون کشیدم و نگاه کلی به صفحه ی اصلی اش انداختم. نه عکسی از من بود و نه مطلبی درباره ی ونوس و من یا حتی مجله. سرم را بالا گرفتم. صورتش کاملا سرخ شده بود. با گامی بلند به سمتم آمد. فاصله یمان از نیم قدم هم کمتر بود. روزنامه را از دستم بیرون کشید و بعد از چهار بار ورق زدن، دوباره روزنامه را به سمتم گرفت.
romangram.com | @romangram_com