#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_393
ـ مرخصی مهدیس از پس فردا شروع میشه و حداقل یک ماه نیست.
"لعنتی". روی مبل نشستم. چرا الان؟ چرا همه چیز یک دفعه با هم اتفاق افتاده بود؟ حامد چیزهایی در مورد مرخصی مهدیس گفته بود، اما فکر نمی کردم این قدر طولانی باشد. یک ماه؟! خبر داشتم که چهار روز دیگر عروسی اش است و بعد هم می خواهد با شایان به سفر بروند. یک ماه خیلی زیاد بود. با گذاشته شدن سینی روی میز، سرم را بلند کردم.
کیانا سنگین و آرام با فاصله ی کمی کنارم نشست و گفت:
ـ داری به چی فکر می کنی؟
ـ همه چیز به هم ریخته.
ـ می دونم، به خاطر همین نمی تونم دفتر نیام.
اخم کردم، محکم و قاطع گفتم:
ـ وقتی بهت میگم نیا، دقیقا منظورم اینه که نیای دفتر. می مونی خونه و استراحت می کنی. مجبورم نکن سرت داد و بیداد کنم. می تونم از پس این چند روز بر بیام. اگه چند روز، مثلا یک هفته بیشتر وقت داشتم، خیلی بهتر می شد.
سرش را تکان داد و گفت:
ـ از امروز قراره مهرداد شرافت بیاد دفتر. یکی از آشناهای مهدیسه، می تونی بهش اعتماد کنی. من و حامد کلی در موردش تحقیق کردیم، می تونه کمک دست خوبی برات باشه. توی این چند روزه مهدیس و حامد همه چیز رو بهش یاد میدن. نمی خواد نگران کارهای دفتر باشی، من خودم حواسم بهش هست.
ـ به جای تو میاد یا مهدیس؟
نفسش را با صدا بیرون داد. پریدگی رنگش بیشتر شد.
آرام گفت:
ـ وحید وقتی میام شرکت خیلی بهونه ...
کیانا نمی خواست دیگر به دفتر بیاید. خیلی سریع از جا بلند شدم. وحید. او به چه حقی می توانست کیانا را از آمدن به دفتر منع کند؟
ـ سارا گوش کن.
گفتم:
ـ نمی خوام بشنوم. هر چیزی رو که باید، فهمیدم.
دلم می خواست داد بزنم: "نه، لعنتی." با گام های بلند به سمت در خروجی رفتم. کیانا صدایم می زد. بی توجه خانه اش را ترک کردم. نمی توانستم تمرکز کنم، نمی خواستم تمرکز کنم، فقط می خواستم به علی رضا فکر کنم و قرارمان. به ساعت موبایلم خیره شدم. هشت و بیست و هفت دقیقه بود و من باید تا ساعت هفت و نیم صبر می کردم. می توانستیم با ماشین علی رضا به خانه برویم. از علی رضا می خواستم ماکارانی و گوشت چرخ کرده و قارچ بخرد تا با هم غذا درست کنیم، با هم ظرف ها را می شستیم و بعد دو لیوان بزرگ شربت آلبالو درست می کردم. دلم می خواست وقتی روی مبل در آغوشش لم داده ام، شربت ها را بنوشیم و او برایم از اتفاقات خنده داری که در مطب پیش می آمد، از پارمیس حرف بزند، از بازیگوشی های پارسا، از خانواده اش برایم تعریف کند. خانواده. این کلمه با حرف های علی رضا برایم مفهوم جدیدی پیدا کرده بود. نباید فکرم را درگیر و مشغول یک ماه مرخصی مهدیس، حضور آدمی جدید و ناشناخته در نزدیکی ام و رفتن همیشگی کیانا از دفتر مجله بکنم. باید به برنامه ریزی ها و کارهای باقی مانده ی مجله فکر می کردم. فکر کردن به علی رضا و قرارمان، حس خوبی داشت، باعث می شد برای این ساعات باقی مانده تا دیدنش، انرژی بگیرم.
romangram.com | @romangram_com