#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_357


ـ چشمات رو ببند و بهم بگو نابغه بودن چه حسی داره؟

نفسم را تکه تکه شده از سینه بیرون دادم. چشمانم را بستم.

گفتم:

ـ نابغه؟ احمقانه ست! من فقط دیوونه ی آسمون و ستاره هام.

ـ اسم چند تا ستاره رو بلدی؟

لبخند روی لبانم نشست.

ـ خیلی، خیلی بیشتر از چیزی که حتی بتونی تصورش رو بکنی، هر چیزی که توی آسمون هست و اسم داره رو می شناسم. می تونم در مورد هر کدومشون ساعت ها حرف بزنم. این که چه سالی و چطوری کشف شدن، کی کشفشون کرده، از چه موادی تشکیل شدن، چند سال عمر دارن و فاصلشون با زمین چقدره، مدار و ریتم حرکتشون چیه و خیلی چیزهای دیگه که ... آخ.

چشمانم را باز کردم. با لبخند داشت باند سفید و تمیزی را به دور دستم می بست.

گفت:

ـ تموم شد. دوست داری با هم یه چیزی بخوریم؟

ـ نه، فقط خیلی خستم.

از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. دلم می خواست کنارم باشد. چشمانم را بستم و بیشتر در خودم فرو رفتم. کاش او نباشد. کاش او نباشد. با حس تکان خوردن تخت، چشم باز کردم. لبه ی تخت، جایی خیلی نزدیک به من نشسته بود و لیوانی در دست داشت.

ـ نسکافه.

نسکافه، واقعا به آن نیاز داشتم. نشستم. دستش را به پشت کمرم حلقه کرد. چقدر حرارت دستش خوب بود. نسکافه ای ولرم و خوش طعم. هنوز به نیمه ی لیوان نرسیده بودم که نگاهم در نگاهش قفل شد و چیزی راه گلویم را بست. چرخیدم و لیوان را روی میز کنار تخت گذاشتم.

ـ چرا نخوردی؟ سرد بود یا ...؟

دستم را به روی صورتش کشیدم. صورتش نرم بود. به خال بالای ابرویش خیره شدم، به چشمان قهوه ای و به لبانش.

گفتم:

ـ تو نباش.

گفت:

romangram.com | @romangram_com