#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_356
ایستادم. با چهره ای بی رنگ، به دست باندپیچی شده ام خیره شده بود.
قدمی به جلو گذاشت و با اخم و خیلی جدی پرسید:
ـ دستت چی شده؟
مانتویم را در آوردم و روی مبل پرتاب کردم. با دو گام بلند خودش را به من رساند و مچ دستم را گرفت. از برخورد ناگهانی و غیر منتظره ی دستش، تمام وجودم لرزید.
دستش را بی اختیار پس زدم و عصبی گفتم:
ـ چند بار بهت گفتم به من دست نزن؟
دیدم که چهره اش در هم رفت. نمی خواستم ناراحتش کنم، ولی وقتی با وجود تمام دانسته هایش این طور نزدیک می شد و لمسم می کرد، نمی توانستم سکوت کنم و چیزی نگویم. دلم می خواست بخوابم. به سمت اتاق خواب رفتم.
آرام گفتم:
ـ دستم با شیشه بریده، چیز مهمی نیست.
روی تخت به پهلو دراز کشیدم. کاش می رفت. اگر می پرسید به او می گفتم، می گفتم که تمام وجودم می خواهد او نقشی در روشن شدن ارتباطات من نداشته باشد. من نمی خواستم او از احتمالات ذهنی من در مورد خودش خبردار شود. دستم را به صورت افقی دراز کردم و چشمانم را بستم.
ـ می خوام بهت دست بزنم. این اصلا یه اجازه نیست.
چشمانم را باز کردم. انگشتانش را زیر انگشتان دستم قرار داد و دستم را چند سانتی متر بلند کرد. بعد به آرامی باند را از دور دستم باز کرد. تمام طول روز دستم می سوخت. به چشمانش خیره شدم. نگاه خیره اش روی دستم ثابت مانده بود.
اخمش عمیق تر شد و گفت:
ـ چرا این طوری شده؟
سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره ماند. چشمانش آسمان پر نور و رنگ بود. چشمانش آسمان داشت، ستاره داشت. مهم نبود چه کسی مصاحبه را انجام داده است، تنها چیزی که می خواستم، این بود که نامش هیچ شباهتی به نام علی رضا نداشته باشد. کیانا باشد، حامد و مهدیس باشد، ولی علی رضا نباشد.
با همان چیزی که راه گلویم را بسته بود گفتم:
ـ با مشت زدم تو شیشه.
دستم را رها کرد و از اتاق بیرون رفت. قطره اشکی را احساس کردم که از گوشه ی چشمم فرو ریخت. قبل از برگشتن علی رضا، سریع آن را پاک کردم. وارد اتاق شد و مقابل دستم روزی زمین نشست.
گفت:
romangram.com | @romangram_com