#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_355
ـ حاج آقا گفتن فردا صبح خبرتون می کنن که اطلاعات مربوط به شما چطوری درز پیدا کرده.
حاج آقا، حاج آقا، حاج آقا.
گفتم:
ـ خوبه. به حاج آقاتون بگید یه هفته ی پیش باید به این چیزها فکر می کردن، نه الان.
گوشی را قطع کردم. هنوز گوشی را کامل روی تلفن قرار نداده بودم که موبایلم زنگ خورد. "دوستم". آمادگی صحبت کردن با او را نداشتم. چهل و پنج ثانیه طول کشید تا تماس قطع شد، ولی دوباره زنگ زد. نه چیزی برای گفتن داشتم و نه می توانستم به سوال های بی انتهای احتمالی اش جواب دهم.
پیغام فرستاد:
ـ «اگه جواب ندی میام.»
برایش نوشتم:
ـ «شب می بینمت، الان نه.»
پیغام دیگری فرستاد. بی آن که بازش کنم، موبایل را داخل جیبم انداختم. نیاز داشتم تنها باشم. باید فکر می کردم، باید تمام احتمال ها را بررسی می کردم. باید برای سفر برنامه ریزی می کردم. نیاز داشتم کمی آرام باشم. شروع کردم به نوشتن.
وقتی اتومبیل را داخل پارکینگ کنار کمری سفید همسایه ی واحد ده پارک کردم، ساعت هفت و بیست دقیقه بود. وارد آسانسور شدم. می دانستم به زودی همه چیز مشخص می شود. چه کار یکی از کارمندان مجله بود، چه کس دیگری، به هر حال من سفری چهار ماهه ای را در پیش داشتم و انبوهی کار که باید برایشان برنامه ریزی می کردم.
کلید را در قفل چرخاندم. خیلی خسته بودم. تمام روزم صرف نوشتن و برنامه ریزی سفر و برنامه ریزی برای کارهای مجله گذشته بود. فقط می خواستم بخوابم. با باز شدن در، متوجه روشن بودم چراغ ها شدم. کیانا نباید این جا می آمد. نفسم را با صدا بیرون دادم.
وارد شدم و در حین بستن در گفتم:
ـ بهت گفته بودم برو خونه و استراحت کن. این جا چی کار می کنی؟
ـ تو چرا دیر کردی؟ ما ساعت هفت با هم قرار داشتیم.
از شنیدن صدای علی رضا، جا خوردم! چرا باید این قرار را فراموش می کردم؟ "لعنتی". به سمتش چرخیدم. اخم عمیقی میان ابروان و پیشانی اش نشسته بود.
در حال باز کردن شالم گفتم:
ـ امروز سرم خیلی شلوغ بود، خیلی خستم، می خوام بخوابم، میشه فردا بعد از ظهر حرف بزنیم؟
ـ سارا؟
romangram.com | @romangram_com