#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_358
ـ می خوای برم؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ نه همین جا بمون، ولی فقط تو نباش.
دست دیگرش را پشت شانه ام گذاشت و گفت:
ـ اصلا خوب به نظر نمی رسی.
ـ چون نیستم. علی رضا؟
ـ جانم؟ بگو عزیزم.
دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. سرم را خم کردم و پیشانی ام را به قفسه ی سینه اش چسباندم.
آرام گفتم:
ـ چیزی هست که بخوای بهم بگی؟
آرام و منظم نفس می کشید. این را از حرکت سینه اش احساس می کردم.
گفت:
ـ آره.
لرزیدم. من تحمل شنیدن هر چیزی را داشتم، جز این که تمام جنجال های این روزها زیر سر اوست. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. داشتم خفه می شدم. نمی توانستم نفس بکشم.
با لبخند گفت:
ـ حواست هست وقتی انقدر به من نزدیکی نمی تونم فراموش کنم من یه مردم و تو یه زن؟
نفسم را با صدا بیرون دادم. این آخرین چیزی بود که انتظار شنیدنش را داشتم. نگفته بود. نمی خواستم امشب بشنوم، واقعا آمادگی اش را نداشتم. تحمل امروزم تمام شده بود. تحمل نداشتم بشنوم او بوده است. اگر او بود، فردا می توانستم تحملش کنم، ولی امشب نه. ظرفیتم تمام شده بود.
گفتم:
ـ خوبه.
romangram.com | @romangram_com