#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_345
ـ چهار ماه؟ خیلی زیاده.
ـ آره.
این تنها چیزی بود که می توانستم بگویم. چهار ماه؟ خیلی زیاد بود. من به دیدن هر روزه ی او عادت داشتم. او شده بود دلیل آرامش شب های ابری و بی ستاره ام.
گفتم:
ـ من هر سال این سفرها رو توی برنامم دارم. امسال طولانی تر از همیشه است، چون باید به شیلی هم برم. اگه می تونستم ...
ـ سارا ... من ... بعد حرف بزنیم؟
نه، باید حرف می زدم، باید می گفتم نمی توانم این سفر را به هیچ دلیلی کنسل کنم، حتی به خاطر احساسات عمیقی که نسبت به او پیدا کرده بودم. من داشتم برای دیدن ستاره هایم می رفتم، برای صحبت با کسانی که حرف هایم را درک می کردند و مجبور نبودم وقتی در مورد همجنس خواری کهکشان ها (چهل و نه) یا سفید چاله ها (پنجاه) و خوشه های کهکشانی (پنجاه و یک) حرف می زنم، شروع به توضیح دادن منظورم از تک تک این کلمات نامفهوم کنم. آن ها می دانستند انفجار در افق (پنجاه و دو) یا فوران انرژی (پنجاه و سه) چیست. این بخش جدایی ناپذیر زندگی من بود.
محکم و قاطع گفتم:
ـ علی رضا گوش کن چی میگم، من باید ...
ـ نه تو گوش کن، من الان آمادگی صحبت کردن و حتی فکر کردن در مورد این سفر و رفتن تو رو ندارم، پس تمومش کن.
ـ علی رضا؟
سرد گفت:
ـ باید برم، مریض دارم. خدافظ.
چند لحظه مات و گیج به صفحه ی خاموش و سیاه موبایلم خیره شدم. من داشتم می رفتم. "لعنتی". دوباره این کلمه شروع به تکرار شدن در ذهنم کرد. چهار ماه؟ چطور می توانستم دوری از علی رضا را در این مدت تحمل کنم؟ هیچ موضوعی برای انتخاب کردن وجود نداشت. البته که ستاره ها برایم اولویت داشتند، ولی نادیده گرفتن علی رضا هم کار چندان راحتی نبود. کاش کنارم بود، کاش موهایم را نوازش می کرد، سر به سرم می گذاشت، حرف های خنده دار می زد، با اجازه لمسم می کرد، بی اجازه و ناگهانی گونه ام را می بوسید. چشمانم را بستم. "لعنتی، لعنتی، لعنتی".
سه هفته ی پر مشغله و شلوغ را پیش رو داشتم. باید برنامه ی دقیقی برای شماره های بعدی مجله می چیدم. در مورد مقاله ها، دو کارمند جدید، مرخصی کیانا و مهدیس، بخش عکس و گزارش ها و جزئیات بی شمار دیگری تصمیم می گرفتم. نگرانی در مورد آماده شدن برای سفر و هماهنگی های قبل و بعدش نداشتم، کیانا خیلی خوب از پس این موضوع بر می آمد. او بارها و بارها توانایی اش را در مورد این موضوع ثابت کرده بود.
بعد از دو روز کار کردن مستقیم با خانم محمدی، احساس راحتی بیشتری در مورد کارهای دفتر مجله داشتم. مطمئن بودم انتخاب درستی داشته ام. او با جدیت و علاقه ی عجیبی در مورد امور مربوط به دفتر و مجله پیگیر مسائل بود. هنوز مسائل زیادی برای بررسی و برنامه ریزی وجود داشت که مطمئن بودم به خوبی انجام خواهد شد.
تنها چیزی که در مورد آن نگرانی داشتم، علی رضا بود. در این دو روز به دیدنم نیامده بود. صحبت های تلفنی مان، اگر چه صمیمت و گرمای قبل را داشت، اما با کوچک ترین اشاره ام به موضوع سفر، یا بحث را عوض می کرد یا به بهانه های کوچک و دور از انتظار، به گفتگو پایان می داد. درک می کردم او هم مثل من با طولانی بودن مدت زمان این سفر و دور ماندنمان مشکل دارد، اما نمی توانستم درک درستی از علت این فرارهایش، از بیان این موضوع داشته باشم.
romangram.com | @romangram_com