#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_346


دقیقا سه روز بعد از قطعی شدن زمان سفرم، وقتی وارد دفتر شدم، چیزی درست نبود. چیزی که در رفتار کیانا، مهدیس و حامد به خوبی پیدا بود. حامد در دفتر شیشه ای اش در حال داد زدن بر سر کسی در آن سمت خط تلفن بود. مهدیس در کنار میز کیانا ایستاده بود و هر دو با چهره هایی بی رنگ آهسته و آرام صحبت می کردند. هر دو چنان از دیدن من شوکه شدند، که مرا هم متعجب کردند. مهدیس خیلی سریع پشت میز خودش قرار گرفت. دیدم که گوشی تلفن را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد. شماره ای دوازده رقمی که رقم اولش صفر و بعدی یک بود. چنین شماره ای وجود داشت؟ کیانا هم روی صندلی اش جا به جا شد و به صفحه ی مانیتور خیره شد.

در حالی که به سمت دفتر خودم می رفتم بلند گفتم:

ـ خودتون تصمیم بگیرید کدومتون می خواد بهم بگه چه خبره. سه دقیقه دیگه توی دفترم منتظرم.

شنیدم که کیانا نفسش را با صدا بیرون داد و مهدیس گوشی را روی تلفن قرار داد. باز چه اتفاقی افتاده بود؟ شالم را روی میز انداختم و پشت میزم قرار گرفتم. امروز می خواستم ساعت چهار به مطب علی رضا بروم و با او صحبت کنم. باید به حرفم گوشم می داد، اما نمی دانستم چه باید بگویم. او همیشه درکم کرده بود و با همه چیز کنار آمده بود این بار هم می توانست با این سفر کنار بیاید. دلم نسکافه ای داغ و بزرگ می خواست.

با باز شدن در، کمی از دیدن حامد و کیانا و مهدیس با هم متعجب و شگفت زده شدم.

حامد گفت:

ـ باید با هم حرف بزنیم. خیلی مهمه.

به مچ خالی دستش خیره شدم. مشخص بود زمان زیادی از آمدنش به دفتر گذشته است که ساعت مچی اش را در آورده است. حامد نشست. کیانا هم سنگین و آهسته، با چهره ای که رنگ پریده تر از چند دقیقه قبل به نظر می رسید، مقابل حامد قرار گرفت. مهدیس درست مقابلم سمت دیگر میز ایستاده بود. لب پایینش را می جوید. چه اتفاقی افتاده بود؟

ـ گوش میدم.

مهدیس از پست حامد جلو آمد و روزنامه هایی که در دست داشت را روی میز گذاشت. نگاهم نه به روی روزنامه ها، بلکه به روی لرزش خفیف دست مهدیس خیره ماند. حرف نزدن و سکوتشان عصبی ام می کرد.

اخم کردم و گفتم:

ـ قراره خودم حدس بزنم چی شده یا حرف می زنید؟

اشاره ی کوچک ابروی کیانا و نگاه خیره ی حامد به چهره ی او را دیدم.

ـ قراره دوباره صالحی رو بر کنار کنن یا مثل دفعه ی پیش فایل ها پریده؟ اجازه ی پرواز نگرفتم؟ یا حرف بزنید یا پاشید برید بیرون امروز کلی کار دارم. مهدیس محمدی اومده؟ می خوام باهاش هر چه زودترحرف بزنم. به شفیعی هم بگو بیاد بالا. این پسره باز چِش شده که این طوری داره مزخرف تحویل من میده؟

کیانا نفسش را با صدا و طولانی بیرون داد و گفت:

ـ بهتره اول یه نگاهی به روزنامه ها بندازی، بعد در موردش حرف می زنیم.

روزنامه ها؟ آخرین چیزی که برایم اهمیت داشت، همین اخبار روزنامه ها بود. نه به مسائل اجتماعی اهمیتی می دادم و نه خبرهای سیاسی و صفحه ی حوادث به من ارتباطی پیدا می کرد. هر سه این موضوع را می دانستند و برایم روزنامه آورده بودند، پس بدون شک چیز مهمی در آن نوشته شده باشند. روزنامه ها را به سمت خودم کشیدم و نگاهشان کردم.

تیتر بزرگی که با خطی درشت نوشته شده بود: "استیضاح وزیر نیرو در مجلس"

نفسم را به صدا بیرون دادم. به قصد نگاه کردن به حامد سرم را بلند کردم، اما قبل از این که نگاهم کامل از صفحه ی اول روزنامه گرفته شود، دیدمش. "ونوس، خیانت یا حمایت". نفسم بند آمد. این ونوس نمی توانست من باشم. اولین روزنامه را کنار زدم. تیتر کوچکی در صفحه ی اول روزنامه ای دیگر این بود با این مضمون: "حکم جلب سارا مجد، صادر شد." در صفحه ی اصلی روزنامه ی بعدی با تیتر درشت تری نوشته شده بود: "بازداشت ونوس، به جرم جاسوسی برای آمریکا". بعدی: "ارتباط سارا مجد با سازمان فضایی آمریکا". نمی توانستم نفس بکشم. این امکان نداشت.

romangram.com | @romangram_com