#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_344


ـ بلیت؟

به خودم آمدم. بلیت ها را رها کردم و صاف نشستم.

علی رضا گفت:

ـ سارا چیزی رو داری از من پنهون می کنی؟

ـ چیزی برای پنهان کردن نیست، فقط دارم میرم سفر. بلیت هام اوکی شده، الان کیانا خبر داد.

ـ سارا کجا داری میری؟

از سردی ناگهانی صدایش جا خوردم!

ـ چیزی شده؟ چرا یه دفعه این طوری شده؟

ـ به سوالم جواب بده. کجا داری میری؟

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ شیلی، فرانسه، بعد هم آمریکا.

نمی توانستم صدای نفس هایش را بشنوم.

به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

ـ حالا بهم میگی چرا یه دفعه به هم ریختی؟

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ چند وقت نیستی؟

نیستم؟! من داشتم می رفتم. انگار تازه داشتم درک می کردم این رفتن یعنی چه! این رفتن یعنی دور شدن از علی رضا. علی رضا! حالا می فهمیدم دلیل این سردی ناگهانی صدایش چیست.

آرام گفتم:

ـ اگه برنامه ی غیر منتظره ای پیش نیاد، احتمالا چهار ماه. اواخر تابستون بر می گردم.

romangram.com | @romangram_com