#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_343


ـ سارا جان، دخترم، دوست داری بغلش کنی؟

علی رضا به سمتم آمد و از پارسا خواست جایشان را با هم عوض کنند. تردید درسا را برای دادن دخترش به آغوشم دیدم. ناراحت نشدم، من حتی دلگیر هم نشدم. حق داشت. من می ترسیدم، در آغوش گرفتن آن موجود کوچک، ترسناک بود، اما ترسم از عکس العمل ناخودآگاهم خودم بیشتر بود. درسا با حرکت آرام و محتاطی، پارمیس را به آغوش او داد و سپس این علی رضا بود که پارمیس را میان دستانم گذاشت. نفسم را در سینه حبس کردم. در آغوشم کوچک تر و نرم تر به نظر می رسید. چقدر سبک بود! نفسم را تکه تکه بیرون دادم و به صورت پر لبخند علی رضا خیره شدم.

ـ داره می خنده، نگاش کن.

دقیقا نمی توانستم به آن حرکت لب ها لفظ خنده را بدهم، ولی کشیدگی لبانش به دو طرف، زیبا و دیدنی بود.

پارمیس فقط سه دقیقه در آغوشم باقی ماند و بعد دوباره به گریه افتاد. وحشت زده به علی رضا خیره شدم و او با لبخند پارمیس را از آغوشم بیرون کشید و به دست درسا داد. پارمیس در آن چند ساعتی که در خانه ی درسا حضور داشتم، تقریبا تمام مدت یا کنارم روی مبل قرار داشت یا در آغوش علی رضا بود. با پارسا در مورد ستاره ها بحث و به چشمان بسته ی پارمیس خیره نگاه می کردم. پارسا اتاقش را نشانم داد. اتاق نسبتا کوچکی بود. ترکیب رنگ سرمه ای و سفید اتاقش را دوست داشتم. با همراهی علی رضا، بخش کوچکی از پازل را درست کردیم. با محمدرضا در مورد دفتر مجله و حامد صحبت کردم. سودی جون هم کمی در مورد خاطرات کودکی علی رضا تعریف کرد. بخشی از آن خاطره ها را از زبان علی رضا شنیده بودم، ولی گوش دادن به کلام سوری جون، وقتی آن طور بامزه و خنده دار از بازیگوشی های او صحبت می کرد، واقع شنیدنی و خنده دار بود. به سر به سر گذاشتن های میان کیوان و علی رضا می خندیدم و به خمیازه های گاه و بی گاه پارمیس. همه چیز خوب بود.

می دانستم دیر یا زود باید برای سفر آماده شوم. این برنامه ی هر ساله ام محسوب می شد. از کیانا خواستم تا برایم بلیت بگیرد. اول باید سری به رصدخانه و تلسکوپ عظیمی می زدم که در شیلی واقع شده بود و بعد چند روزی را در فرانسه و آکادمی هایش می گذراندم و در نهایت به آمریکا و دوست داشتنی ترین مکان روی این سیاره می رفتم، ناسا. تنها منتظر تایید شدن بلیت ها بودم تا برنامه ام را تنظیم کنم. با شرایط کیانا و مراسم عروسی نزدیکِ مهدیس، نمی توانستم خیلی روی کمکشان حساب باز کنم. حامد بعد از دو ماه، به همان حامد قدیمی بازگشته بود، اگر چه هنوز زیاد با تلفن صحبت می کرد و همیشه یکی، دو ساعت زودتر دفتر را ترک می کرد، اما می توانستم به او اعتماد داشته باشم. او تجربه ی زیادی داشت و همیشه خیلی خوب و درست از پس کارهای حقوقی و مالی و جزئیاتی که هنوز بعد از گذشت سال ها در نظرم احمقانه و کوچک می رسیدند، بر می آمد.

خانم محمدی با آن جدیت و سختگیری اش می توانست کمک خوبی باشد. بیشتر روز را در حال بررسی امکانات دفتر و مجله بودیم و در نهایت هر دو به این نتیجه رسیدیم که باید حداقل دو نفر دیگر را استخدام کنیم. انتخاب کسانی که بتوان به آن ها اعتماد کرد و از طرفی، تخصص لازم را برای کار در دفتر مجله داشته باشند را به خانم محمدی و حامد سپردم.

یک هفته ی بعد مشغول صحبت با علی رضا بودم، که کیانا با برآمدگی شکمش که از روی مانتوی سرمه ای رنگش به خوبی پیدا بود، وارد شد و گفت:

ـ بلیت ها ردیف شده. سه هفته ی دیگه این موقع تو ...

با اخم نگاهش کردم. وقتی متوجه شد مشغول صحبت با تلفن هستم، سکوت کرد.

علی رضا گفت:

ـ کیانا بود؟

ـ آره. طبق معمول همیشه، بدون در زدن اومده تو اتاق.

کیانا با لبخند جلو آمد و بلیت ها را روی میز گذاشت.

علی رضا گفت:

ـ خب چی کارت داشت؟

شانه بالا انداختم. تمام حواسم متوجه بلیت ها بود. پروازم به شیلی برای بیست روز دیگر، ساعت سه و بیست و پنج دقیقه چهارشنبه شب بود. باید تمام برنامه هایم را بر اساس این پرواز مرتب می کردم.

ـ هیچی.

ـ هیچی؟! پس من اشتباه شنیدم؟ جریان بلیت چیه؟

romangram.com | @romangram_com