#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_342
ـ حتی وقتی کمی بزرگ تر شد هم تنهاش نذار. اگه تنها بمونه ناراحت میشه، گریه می کنه.
ـ سارا؟
علی رضا بود که صدایم می زد.
سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:
ـ من می دونم که ناراحت میشه و گریه می کنه. اون وقت نمی تونه خوش حال باشه و بازی ...
اخم کردم و لبانم را به هم فشار دادم. نباید این حرف ها را می زدم. سرم را بلند کردم. نگاه خیره ی همه روی من بود. سنگینی نگاه سودی جون و علی رضا غیر قابل تحمل بود.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ من میرم پیش پارسا.
ـ بشین سارا جان، پارسا الان حسابی مشغوله.
سودی جون بود که این حرف را زد. علی رضا به آرامی مچ دستم را گرفت. به آرامی کنار علی رضا نشستم. درسا بچه را در آغوش گرفته بود و به سمت اتاق می رفت. صدای گریه ای که ناگهان در فضای خانه پیچید، باعث شد به سرعت از جا بلند شوم. آن صدای گریه ی تیز و عجیب، نمی توانست برای کسی جز پارمیس باشد.
علی رضا مچ دستم را گرفت و گفت:
ـ چیزی نیست عزیزم، فقط گرسنه ست، همین.
درسا و پارمیس وارد راهرو شدند و ثانیه ای بعد دیگر نتوانستم ببینمشان.
در تمام مدت خوردن نهار، آرام و ساکت به پارمیس فکر می کردم. به دستان کوچک و چشمان بسته اش. دلم می خواست وقتی بیدار بود، به چشمانش نگاه می کردم. می خواستم ببینم چشمان او هم ستاره دارد یا نه.
بعد از نهار، وقتی داشتم در مورد سیاه چاله ها با پارسا بحث می کردم، متوجه درسا شدم که نزدیکمان ایستاده است. کنارم روی مبل نشست. کمی به سمت پارسا کشیده و بعد متوجه آن حجم کوچک و سفید میان دستان درسا شدم. پارمیس را در آغوش داشت. به سمتش خم شدم.
درسا گفت:
ـ سارا جون، دخترم رو نگاه کن، ببین چه چشمای خوشگلی داره؟
لبخند زدم. چشمانش ستاره داشت. ستاره های چشمانش حتی از ستاره های چشمان علی رضا و حسام شفیعی هم بیشتر بود. دستم را دراز کردم و گونه اش را با یک انگشت نوازش کردم. چشمان قهوه ای اش درست شبیه چشمان علی رضا بود. وسوسه ی در آغوش گرفتنش را داشتم و مطمئن نبودم بتوانم آن را درست انجام دهم.
محمدرضا گفت:
romangram.com | @romangram_com