#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_334


ـ نمی دونم چرا شما همیشه باید مچ من رو در حین ارتکاب جرم بگیرید! کیانا خانم نگران نباشید، من آخرین نفری هستم که می تونه به سارا صدمه بزنه. فکر کنم داره بیدار میشه.

ـ پس بهتره من برم. لباس هاش رو آماده کردم و روی تخت گذاشتم، بهش یاد آوردی کنید لازمه که دست خالی نره مهمونی.

ـ کیانا خانم ...

ـ واقعا لازمه، پس لطفا باهاش تعارف نکنید.

بیشتر در خودم جمع شدم. صدایشان را به وضوح می شنیدم، ولی واقعا نمی توانستم درک کنم در مورد چه چیزی صحبت می کنند. چند دقیقه زمان نیاز داشتم تا ذهنم بیدار شود. احساس کردم که کسی موهایم را نوازش می کند. علی رضا بود، نمی توانستم حرکات آشنای دستش را نادیده بگیرم.

ـ تنبل خانم بیداری؟ سارا جان؟ عزیزم؟

بی اختیار لبخند زدم. دلم می خواست باز هم صدایم کند. انگشتانش را روی گونه ام کشید، روی پیشانی و لبانم.

ـ سارایی؟ بیدار شو دیگه حوصلم سر رفت. سارا؟ داری ناز می کنی؟ آره؟ باشه تا آخر دنیا نازت رو می کشم.

ضربان قلبم را احساس می کردم.

ـ وقتی من این قدر دیوونه ی آسمون بی ستاره و تاریک چشماتم، چرا چشمات رو می بندی؟ می دونستی صدات برام چقدر دوست داشتنیه؟

لبخندم عمیق تر شد. شنیدن این حرف ها خوب بود. دلم می خواست بار هم بشنوم.

ـ وقتی این طوری توی بغلمی، وقتی اِنقدر بهت نزدیکم، هیچی نمی تونه آرامشم رو از بین ببره. احساس غرور می کنم. سارا مجد الان تو بغل منه، مگه می تونم چیز دیگه ای بخوام؟

چشمانم را باز کردم. چیزی که می دیدم یقه ی پیراهن مردانه اش بود و قوس نرم گردنش. یقه ی پیراهنش را با دو دست گرفتم و او را به خودم نزدیک تر کردم. کاش همیشه این قدر نزدیک و این قدر کنارم می ماند. کاری که دلم می خواست را انجام دادم، نه کاری که عقلم آن را منع می کرد. به نرمی لبانم را به گردنش چسباندم. او را بوسیدم. برای چند ثانیه نشنیدم که نفس بکشد. نمی توانستم لبخند نزنم. به نرمی از آغوشش بیرون آمدم و از جا بلند شدم. حتی نگاهش نکردم. احساس می کردم صورتم از حرارت و گرما قرمز شده است. به سمت اتاقم دویدم. وارد شدم و در را بستم. روی زمین، پشت در نشستم و به نفس نفس افتادم. صورتم داشت آتش می گرفت. من خجالت می کشیدم. خجالت؟ از آخرین باری که چنین حسی را تجربه کرده بودم، سال ها می گذشت.

چند دقیقه طول کشید تا آرام بگیرم. اول به تخت و لباس های رویش خیره شدم و بعد به ساعت دیواری. ده دقیقه به یازده بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. نباید تا این وقت روز می خوابیدم. از جا بلند شدم. باید چیزی می خوردم و آماده می شدم. نهار خانه ی درسا دعوت بودم. لحظه ای شوکه شده به اطرافم خیره شدم. من در اتاق در بسته ام تنها بودم، اما بوی عطر تلخ علی رضا با حرکت سریعم برای بلند شدن، در مشامم پیچید. سرم را به سمت چپ برگرداندم و خودم را بو کردم. نتوانستم لبخند نزنم. بوی تلخ علی رضا را می دادم.

از اتاق بیرون رفتم. علی رضا را نمی دیدم. وارد آشپزخانه شدم. حدس می زدم هنوز در سالن باشد. چایساز را روشن کردم. بشقاب بیسکویت و یک تکه ی بزرگ کیک شکلاتی روی میز بود. کیانا. می توانستم تک تک کلماتی که چند دقیقه قبل از حالت نیمه هوشیار از زبان کیانا و علی رضا شنیده بودم را به خاطر بیاورم و درکشان کنم. دیدمش که از سرویس دستشویی خارج شد و با لبخند به سمتم آمد.

گفت:

ـ من باید یه سر برم خونه و لباس عوض کنم، بعد از صبحونه راه بیفتیم؟

به چروک های پیراهنش خیره شدم و گفتم:

ـ باشه سریع آماده میشم.

romangram.com | @romangram_com