#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_333
ـ تو چرا هنوز بیداری؟
شانه بالا انداختم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم.
ـ خوابم نمی برد.
ـ منم خیلی خستم، ولی نمی تونم بخوابم.
ـ چرا؟
نیم خیز شد، در تاریکی سایه ی دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:
ـ بیا این جا، فکر کنم این طوری هر دومون آروم بگیریم.
با تردید از جا بلند شدم و به سمتش رفتم. دستش را نگرفتم، اما کنارش نشستم و پاهایم را در آغوش گرفتم. به چهره اش خیره شدم. نمی توانستم بگویم امشب آسمان صاف و پر ستاره ی بالای سرم زیباتر بود یا چشمان قهوه ی پر نور و رنگش.
صاف مقابلم نشست و گفت:
ـ میای بغلم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. واقعا دلم می خواست در آغوشم بگیرد. گرمای بدنش را می خواستم. خوب بود که حضور داشت. بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. در آغوشش فرو رفتم. سرم را روی سینه اش گذاشتم. موهایم را نوازش کرد، گونه ام را نوازش کرد. چشمانم را بستم. آهسته دراز کشید و همراهی اش کردم. دستانم بی اختیار به دور بدنش حلقه شد. حلقه ی دستانش تنگ تر شد.
با تکان های آرام و صدایش، هوشیار شدم.
ـ می دونید که نمی خوام در مورد من فکرهای ...
ـ آقا علی رضا من حتی اگه شما رو خوب نشناسم، در مورد سارا نمی تونید این حرف رو بزنید. گاهی احساس می کنم سارا رو حتی بهتر از خودم می شناسم.
صدای علی رضا بود که با کلام کیانا قطع شد. هر دو داشتند خیلی آهسته و آرام صحبت می کردند. کمی جا به جا شدم. گرمای آشنایی را احساس می کردم.
با تاخیر صدای کیانا را شنیدم که گفت:
ـ می دونم حامد کلی باهاتون حرف زده، ولی ... سارا برای همه ی ما خیلی عزیزه و اگه ناراحتیش رو ببینیم اون وقت ...
سکوت کرد. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر تلخی مشامم را پر کرد. عطر علی رضا.
علی رضا با صدایی پر خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com