#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_332
سعی کردم لبخند نزنم، اما خیلی موفق نبودم. می خواست مرا وسوسه کند؟
گفتم:
ـ چی کار نکنم؟
ـ داری با کی لجبازی می کنی؟
ـ من؟! نه، من لجبازی نمی کنم.
نگاهم روی لبش ثابت ماند. گوشه ی لبش را به دندان گرفته بود.
ـ شیطنت می کنی؟ برای کی؟ برای من؟ تو که می دونی من ...
تکه ی دیگری از شکلات را کنده بودم و قصد به دهان گذاشتن داشتم که میان کلامش، مچ دستم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. دست دیگرش را به دور کمرم حلقه کرد. نمی توانستم لبخند نزنم. او گفته بود می خواهد مرا برای رفتن وسوسه کند؟ می دانستم که می داند بازی می کنم. نگران برداشت اشتباهش نبودم. گاهی دلم می خواست سر به سرش بگذارم، شوخی کنم و به خنده اش بیندازم. با من بازی می کرد، همراهی ام می کرد. گاهی دلم می خواست قهر کنم و او با لبخند به سراغم بیاید، شوخی کند و باعث خنده ام شود.
نرم لبانم را بوسید و گفت:
ـ شکلاتش خیلی خوش مزه بود، یادم باشه باز هم از همین مارک بخرم.
به بام رفتیم و بر خلاف انتظارم، اگر چه شب چندان خلوتی نبود، اما آسمان فوق العاده و شگفت انگیز بود. روی نیمکتی نشستیم. دیدم و احساس کردم علی رضا دستش را پشت سرم روی لبه ی نیمکت گذاشت و چند دقیقه بعد دستش روی شانه ام جای گرفت. دستم را بالا گرفته بودم و با انگشت ستاره ها را به علی رضا نشان می دادم و در موردشان پر حرفی می کردم. علی رضا هم با خنده و شیطنتی که تنها در او سراغ داشتم، شالم را کنار می زد و گردنم را قلقلک می داد. با خنده سعی می کردم دستانش را از خودم دور کنم و کشمکش میانمان بی پایان به نظر می رسید.
ساعت سه و بیست و دو دقیقه بود که وارد خانه شدیم. خستگی از چشمان خمار و سرخ شده اش پیدا بود. قصد رفتن داشت، اجازه ندادم. کمربندش را در آورد و یک ملافه خواست. روی کوسن های داخل سالن دراز کشید و یک دقیقه بعد در حالی که هنوز بالای سرش ایستاده بودم، به خواب رفت.
نمی توانستم بخوابم. از تخت پایین آمدم و به آرامی اتاق را ترک کردم. در میان تاریکی خانه به سمت سالن گام برداشتم. پشت ستون ایستادم و نگاهش کردم. نمی توانستم در آن تاریکی تشخیص دهم خواب است یا بیدار، اما از شیوه ی بی تابانه ی غلط زدنش، به راحتی متوجه شدم بیدار است.
قدمی جلو گذاشتم و گفتم:
ـ چرا نخوابیدی؟
خیلی ناگهانی و غیر منتظره بدنش آرام گرفت.
شنیدم که نفسش را بیرون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com