#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_335
وارد آشپزخانه شدم. به سمتم آمد. نمی توانستم عکس العملش را پیش بینی کنم. صاف ایستادم و فقط نگاهش کردم. جلوتر آمد، بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. گونه ام را بوسید و دور شد. نفسم را با صدا بیرون دادم.
بعد از صبحانه ی مختصری که در سکوت، به یک لیوان چای و چند تکه ی کوچک بیسکویت ختم شد، به اتاق رفتم و آماده شدم. بلوز سفید و آستین بلند و شلوار جین مشکی ام روی تخت قرار داشت. آن ها را به تن کردم، کمی ریمل زدم و رژ. از طعم عجیب و ناشناخته ی رژ خوشم می آمد. بخش کوچکی از موهایم را بالای سرم جمع کردم. دیده بودم کیانا گاهی این طور موهایش را جمع می کند. مانتوی مشکی و شال و کیف سفیدم هم روی تخت بود. از کیسه ی پاکتی روی تخت، هدیه ی پارمیس را بیروم آوردم. یک پیراهن آستین حلقه ای صورتی بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. چرا صورتی؟ لباس را روی تخت پهن کردم. شگفت زده به کوچکی اش خیره شدم. دو وجب. همین؟!
در تمام مدتی که به سمت خانه ی علی رضا پیش می رفتیم، علی رضا در سکوت، با چهره ای که گاهی سخت و جدی می شد رانندگی می کرد. کمی خودم را به سمتش متمایل کرده بودم و نمی توانستم به نیم رخش نگاه نکنم. از چهره اش خوشم می آمد. پیشانی بلندش، موهای آشفته اش، انحنای بینی اش، من شیفته ی قهوه ای چشمانش بودم.
اتومبیل را مقابل خانه یشان متوقف کرد.
گفتم:
ـ من همین جا منتظر می مونم.
ـ بیا بالا ممکنه کارم طول بکشه.
ـ نه، می خوام چند دقیقه تنها باشم.
برای چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد بی هیچ کلامی اتومبیل را ترک کرد.
از اتومبیل پیاده شدم. علی رضا و حضورش در زندگی ام فرق کرده بود، متفاوت شده بود. این تفاوت را دوست داشتم. دست به سینه به اتومبیلش تکیه دادم. کوچه خلوت بود. نگاهم روی زنی که چادر سیاهی بر سر داشت و با گام های تند دور و دورتر می شد خیره ماند. سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم. روشن و آبی بود. ستاره های من جایی آن بالا پنهان شده بودند. در انتظار چرخش آرام سیاره ام بودم. برای شب برنامه ی رصدخانه را چیده بودم. دوست داشتم علی رضا همراهی ام کند. سرم را به سمت ابتدای کوچه چرخاندم. زن چادری به سمت راست پیچید و از نظر ناپدید شد. نگاهم به روی گل فروشی سمت دیگر خیابان اصلی خیره ماند. باید برای درسا گل می خریدم. از داخل اتومبیل کیفم را برداشتم و به راه افتادم.
وقتی به سر کوچه رسیدم، تازه متوجه تصمیم احمقانه ام شدم. به اتومبیل هایی که با سرعت از مقابلم عبور می کردند، به آدم هایی که تنها و با هم در پیاده رو قدم بر می داشتند، خیره شدم. از دیدن مرد جوانی که آهسته و آرام از کنارم عبور کرد، شوکه شدم! من این جا، میان یک خیابان شلوغ چه می کردم؟! چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. باید بر می گشتم. با باز کردن چشمانم، نگاهم روی مغازه ی گل فروشی آن سمت خیابان ثابت ماند. فقط کافی بود از خیابان و ماشین ها عبور کنم. آدم های داخل ماشین اهمیتی نداشتند. تفاوت چندانی نداشت، من داخل اتومبیل شیشه ها را بالا می کشیدم و درها را قفل می کردم. حالا جایمان عوض شده بود، آن ها داخل اتومبیل بودند و من بیرون. به پیاده رو سمت دیگر خیابان خیره شدم. پسری که نمی توانست بزرگ تر از پارسا باشد، از مقابل گل فروشی عبور کرد. احتمالا دو دقیقه طول می کشید تا زن و مردی که آهسته و اخم آلود در کنار هم گام بر می داشتند، به مقابل گل فروشی برسند. اگر سریع از خیابان رد می شدم، می توانستم قبل از نزدیک شدن آن ها، وارد گل فروشی شوم. سرم را به سمت راست برگرداندم. زنی که مانتوی قرمز به تن داشت، تنها پنج قدم با من فاصله داشت. قدمی به جلو برداشتم. اتومبیل سفید رنگی به سرعت از مقابلم گذشت و من سریع از عرض خیابان عبور کردم.
وقتی در گل فروشی را باز کردم، سرم را به سمت زن و مرد برگرداندم. تنها هفت قدم با من فاصله داشتند. ضربان قلبم را به راحتی می شنیدم. قلبم منظم، اما تند می تپید. برای دو ثانیه، خال بزرگ روی گونه ی سمت راست مرد، توجهم را جلب کرد. اصلا دوست داشتنی و زیبا به نظر نمی رسید. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. خنکی داخل مغازه و بوی فوق العاده ای که با اولین نفس، مشامم را پر کرد، شوکه کننده بود! برای چند دقیقه ی طولانی محو آن بوی عجیب، فضای خنک و آن همه رنگ شدم. سمت راستم داخل گلدانی آلومینیومی، گل هایی نارنجی رنگ با شاخه های بلند و سمت چپ، سبدی بزرگ از گل های سفید و صورتی قرار داشت. دوباره محو آن همه بو و رنگ اطرافم شدم.
چیزی که به خاطر می آوردم، یک تجربه ی خیلی خیلی دور بود. چهار سال بیشتر نداشتم. هر چهار نفرمان وارد گل فروشی شدیم، من، بابا و ... نفسم را با صدا بیرون دادم.
ـ خیلی خوش اومدید خانم. بفرمایید.
از شنیدم صدای نا آشنایی، بی اختیار قدمی به عقب برداشتم و خیلی سریع پشیمان شدم. با برخورد سخت دستگیره ی در به پهلویم، با اخم نیم قدم به جلو برداشتم.
ـ ببخشید نمی خواستم بترسونمتون.
سرم را به سمت صدا برگرداندم. خیلی عجیب نبود که با آن پیراهن مردانه ی سبز رنگ، نتوانسته بودم مرد را در نگاه اول، میان آن همه رنگ تشخیص دهم. او دقیقا جایی میان گل ها ایستاده بود. اگر در همان فاصله باقی می ماند، خیلی خوب بود. قدم دیگری به جلو برداشتم و بی اختیار دستم به سمت گل زرد رنگی که سمت راستم قرار داشت کشیده شد. چقدر نرم و لطیف بود.
گفتم:
ـ گل می خواستم.
romangram.com | @romangram_com