#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_323
بوسه ای به پشت پلک چشم چپم زد.
ـ آدم رو جادو می کنه.
بعد از مکث و خیره شدن طولانی، به لبانم بوسه زد. بوسه ای نرم و لطیف.
ـ امروز با این لباس ها خیلی زیبا شده بودی.
دستش را از زیر زانویم برداشت و سنگینی پایش را روی پاهایم احساس کردم. با دست آزادش لبانم را لمس کرد.
ـ یه چیزی بگو.
بی اختیار نامش را آرام بر زبان آوردم.
ـ علی رضا؟
لبخندی محو روی لبان و چهره ی جدی اش نشست.
ـ جانم؟ بگو عزیزم، بگو گلم.
گفتم:
ـ دلم برات تنگ شده بود.
چشمانش را بست و نفسش را محکم بیرون داد. انگشتانم را مشت کردم. چقدر نوازش هایش خوب بود. چقدر گرمای بدنش خوب بود. چشمانش را باز کرد، سرش را خم کرد، گردنم را بوسید. سرم را به سمت بالا و کمی چپ متمایل کردم. او به من نزدیک تر می شد یا من بیشتر به سمت او کشیده می شدم؟ دست چپش را به آرامی به زیر گردنم هدایت کرد. گردنم با فشار آرام دست او، به بالا کشیده شد. نمی توانستم تشخیص بدهم صدای ضربان قلبم بلندتر است یا صدای نفس های نامنظم و سطحی ام.
نمی دانم چند دقیقه در همان حال، گردن و لبانم را بی وقفه، نرم و نفس گیر بوسید، اما با حرکت آرامی، دست راستش را به زیر کمرم برد و مرا به سمت خود کشید. هیچ مقاومت و حرکتی نکردم. اجازه دادم دستانش هر جایی که می خواهد مرا هدایت کند. حس خوبی بود. حس فوق العاده ای بود. کمی چرخید و بعد وقتی آرام گرفتیم، دستانش به دورم حلقه شده بود و سرم روی سینه اش قرار داشت. دستانم را به دو طرف بدنش هدایت کردم و حالت راحت تری به بدنم دادم. صدای ضربان قلبش را می شنیدم.
ـ می شنوی؟ می شنوی قلبم چطوری وقتی کنارت هستم بی تابی می کنه؟
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ صداش خیلی قشنگه.
اردیبهشت ماه بود که متوجه برجستگی شکم کیانا شدم. انتظارش را نداشتم. شوکه کننده بود! به نظرم برای دیدن این برجستگی، چند ماه دیگر هم وقت داشتم. به غیر از آن برجستگی، همه چیز خوب پیش می رفت.
شماره فروردین ماه مجله خیلی بهتر از چیزی شده بود که انتظارش را داشتم. شماره ی اردیبهشت هم روز بیستم ماه کامل و آماده شده بود. کارهای مربوط به مجله خیلی خوب پیش می رفت و هیچ نگرانی و دلواپسی در موردش نداشتم.
romangram.com | @romangram_com