#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_322




ـ چهار بار وسایلم رو جمع کردم تا برگردم.

جا خوردم!

ادامه داد:

ـ سودی جون گفت به خودم و تو فرصت بدم تا احساساتمون رو در مورد همدیگه درک کنیم.

من دلتنگ علی رضا شده بودم. مادر علی رضا می خواست من این موضوع را بفهمم؟ موهایم را رها کرد و سرش را به سمت پایم برگرداند.

گفت:

ـ جای اون زخمی که توی کوه برداشتی هنوز هست؟

نمی دانستم. اصلا چرا این سوال را پرسیده بود؟ شانه بالا اندختم. دستش را به زیر زانویم برد و آن را بالا کشید. پایم را خم کردم. حرکت نرم و آرام انگشت اشاره اش را روی زانویم می دیدم و حس می کردم. تمام تمرکزم روی نفسم هایم بود. دم، بازدم، دم، بازدم. نمی خواستم ریتم آرام و منظم نفس هایم دوباره با حس خوب لمس شدن از طرف علی رضا از بین برود.

گفت:

ـ از زیر این جوراب که چیزی پیدا نیست.

با دستش که هنوز زیر زانویم قرار داشت، پایم را آهسته آهسته به سمت خود کشید. حرکتش باعث شد به عقب کشیده شوم. داخل یکی از کوسن هایی که پشتم قرار داشت فرو رفتم. به سمتم خم شد.

ـ الان دلم می خواد بغلت کنم، ببوسمت، بهت بگم چقدر زیبا شدی، بهت بگم وقتی کنارتم چه حس قشنگی دارم و بهم بگی در موردم چطوری فکر می کنی، بگی چه حسی بهم داری، اما می ترسم ناراحتت کنم، می ترسم این ها برات هیچ ارزشی نداشته باشه.

آرنج دست چپش را درست کنار سرم روی کوسن ها ستون کرده بود و نفس هایش به صورتم می خورد. حرکت بی تاب چشمانش را که هر لحظه روی نقطه ای از صورتم متوقف می شد، می دیدم. لحظه ای روی چشمانم، لحظه ای دیگر جایی نزدیک نقطه ی اتصالی موها و پیشانی و لحظه ی بعد نگاهش روی لبانم ثابت می ماند. احتمالا در آناتومی بدن من مشکلی وجود داشت که صدای تپش بلند قلبم را در فاصله ای این قدر نزدیک به گوشم می شنیدم. باید چیزی می گفتم. چیزی که نگرانی را از چشمان قهوه ای و پُر نور و رنگش دور کند. چطوری این چشمان قهوه ای می توانست این همه رنگ را در خود جای دهد؟

آهسته دستم را بالا آوردم و به صورتش نزدیک کردم. لحظه ای نگاهش روی دستم ثابت ماند و بعد دوباره به چشمانم زل زد. به آرامی، آن چند تار موی افتاده روی پیشانی اش را کنار زدم. انگشتم را به نرمی روی شقیقه اش کشیدم. چه پوست نرمی داشت. دست چپش را احساس کردم که موهایم را کمی کنار زد و انگشتش که روی شقیقه ام کشیده شد. سرش نزدیک تر شد. دستم را انداختم، اما انگشتان او هنوز به نرمی روی شقیقه ام کشیده می شد. نگاهم به روی یقه ی لباسش ثابت ماند. گردنبندش پیدا بود. پلاک مربع شکلی که چیزی روی آن نوشته شده بود. با خم شدن بیشتر سرش، گردنبند تکان خورد و نتوانستم ببینم چه کلمه ای روی آن نوشته شده است. داغی نفس هایش، پوست صورتم را به سوزش انداخت.

اول بوسه ای آرام روی گونه ام نشاند. بوسه ی بعدی سخت تر بود.

ـ چشمات ...

بوسه ای به پشت پلک چشم راستم زد.

ـ باز هم چشمات ...

romangram.com | @romangram_com