#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_324
حامد بعد از تعطیلات نوروز خبر داد که عقد کرده اند. شوکه شدم! دیوانه کننده بود! حامد ازدواج کرده بود و حالا با همسرش زندگی می کرد. یک هفته ی تمام طول کشید تا این موضوع را درک کنم. او همیشه یک گام جلوتر از من قدم برمی داشت. نمی توانستم او را کنار هیچ زنی تصور کنم.
تقریبا بیشتر کارهایی که تا چند ماه قبل کیانا انجام می داد، حالا شده بود مسئولیت مهدیسِ سر به هوا. مهدیس و شایان بینش قرار بود اواخر خرداد ماه ازدواج کنند. یک لحظه آرام و قرار نداشت. یا به کارهای دفتر مجله رسیدگی می کرد، یا با تلفن مشغول هماهنگی کارهای عروسی اش بود. سالن، لباس عروس، ارکستر، جهیزیه. این چیزها برای من هیچ مفهومی نداشت و درک نمی کردم چرا به خاطر پر بودن سالن ها، تا آن اندازه حرص می خورد و یا برای لباس عروسی اش گریه می کند.
حسام شفیعی. او را هم درک نمی کردم. هر بار بهانه ای برای بالا آمدن و دیدن من پیدا می کرد. برایم عیدی خریده بود، یک شیشه عطر صورتی. این که به کیانا و مهدیس سپرده بودم نمی خواهم ببینمش هم فایده ای نداشت. چند باری با خشم از دفتر بیرونش کرده بودم و هدیه اش را مقابل چشم خودش داخل سطل آشغال انداخته بود. باز هم در راه پله ها مقابلم سبز می شد و از من دعوت می کرد برای شام بیرون برویم یا به میهمانی دعوتم می کرد.
رفتن به رصدخانه هم خوب بود. اگر چه گاهی هوای بهاری و باران های غیر منتظره اش، آسمانم را ابری می کرد، اما هوای عاری از آلودگی و غبار و شب های پر ستاره اش، شگفت انگیز بود. گاهی با علی رضا برای رصد می رفتیم و من برایش در مورد ستاره هایم پر حرفی می کردم. آراد تا زمانی که تنها برای رصد کردن می رفتم، خوب بود، لبخند می زد و گاهی با یک لیوان چای یا نسکافه جلو می آمد و با هم در مورد ستاره ها صحبت می کردیم. حرف زدن با او خیلی خوب بود. حرف همدیگر را در مورد ستاره ها می فهمیدیم. در مورد تغییرات خورشید حرف می زدیم و شهاب سنگ ها، اما وقتی علی رضا همراهی ام می کرد، جلو نمی آمد. تنها از دور با سر سلام می داد و به دفترش می رفت.
کیانا هم ظاهرا به توصیه ی وحید کسی را استخدام کرده بود تا هر دو هفته یک بار برای تمیز کردن و رسیدگی به کارهای خانه ی خودش و من بیاید. اسمش شیرین و پر حرفی اش دیوانه کننده بود. از وقتی به خانه ی من می آمد، در مورد هر موضوع با ربط و بی ربطی حرف می زد. عروسی پسر همسایه اش با دختر برادرش، گرانی و تورم، جدال های سیاسی، فیلم های تازه اکران شده ی هالیوود و داروهای تاریخ مصرف گذشته. گاهی دکتری می کرد و گاهی در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی حرف می زد و نظر می داد. آدم ها، آدم ها، آدم ها. من هم آدم بودم، ولی نمی توانستم درکشان کنم. این ها چیزهایی نبودند که من حتی برای یک لحظه در موردشان فکر کنم.
کیانا چنان با شوق و ذوق در مورد هر چیز کوچکی که به بچه اش ربط داشت صحبت می کرد، که نادیده گرفتنش واقعا سخت می شد. هر چیز کوچکی که برای بچه می خرید، حتی گاهی قبل از وحید، به من نشان می داد. تل صورتی، لباس های سفید و لطیف، جوراب شلواری صورتی با گل های چهار برگ سفید و برجسته، گیره ای که یک پروانه ی قرمز رنگ داشت، تاپی نارنجی و کفش های صورتی رنگی که بزرگی شان به اندازه ی کف دست بود. درک نمی کردم چطور می تواند این همه رنگ صورتی را در کنار هم تحمل کند. عکس های سونوگرافی اش را نشانم داد و من نمی دانستم در میان آن نقاط سفید و سیاه درون عکس، چه چیزی را باید ببینم. تنها وقتی از داخل موبایلش فیلم سونوگرافی را گذاشت و من صدای ضربان تند قلب موجودی که در وجود کیانا رشد می کرد را شنیدم، شگفت زده شدم، نفسم بند آمد! باور کردنی نبود قلب موجودی که میان آن نقطه های سیاه و سفید پنهان شده بود و من نمی توانستم ببینمش، این چنین قوی و پر قدرت می تپید! دیوانگی بود، ولی از او خواستم تا فیلم سونوگرافی اش را برایم بفرستد و او با لبخند این کار را انجام داد. می خواستم علی رضا هم این صدا را بشنود و شگفت زده شود و البته که علی رضا حتی متعجب هم نشد، چون قبلا فیلم سونوگرافی پارمیس را دیده بود و صدای قلب پارسا را شنیده بود.
نیازی به دقت زیادی نداشتم تا توجه و وسواس عجیب و غریب وحید را به کیانا ببینم. وحید تنها تا حدود ساعت چهار بعد از ظهر کیانا را تنها می گذاشت و بقیه ی روز را در کنارش سپری می کرد. مطمئن بودم اگر مجبور به رفتن سر کار نبود، تمام روز می توانستم او را در اطراف کیانا ببینم. گاهی وقتی کیانا نزدیک غروب بالا به خانه ام می آمد، همراهی اش می کرد. بعضی وقت ها داخل می شد و گاهی هم دم در انتظارش را می کشید.
پارسا هم همراه علی رضا با بهانه و بی بهانه به دیدنم می آمد. یک بار هم همراه کیوان و درسا به دفتر آمدند. چهره ی شگفت زده ی کیانا و حامد، وقتی خانواده ی خواهرِ علی رضا را به آن ها معرفی کردم دیدنی بود. پارسا با من در مورد هر چیز جدیدی که یاد می گرفت بحث می کرد. اعتماد به نفسش دیدنی بود. چنان مطمئن و قاطع از یاد گرفته هایش حرف می زد، که گاهی در مورد بعضی چیزها شک می کردم! درسا می گفت به طرز دیوانه واری شیفته ی آسمان و نجوم شده است. خنده ام می گرفت وقتی محکومم می کرد چیزی در مورد آسمان و نجوم نمی دانم.
و رابطه ام با علی رضا شگفت انگیز بود. بعد از آن روزی که چند ساعت را در آغوشش سپری کردم و به ریتم نامنظم قلبش گوش دادم، خیلی چیزها عوض شده بود. هر روز همدیگر را می دیدیم، به مطبش می رفتم، به دفتر می آمد. در یک بعد از ظهر به خانه یشان رفتم و همراه سودی جون و محمدرضا عصرانه خوردیم. زیاد به خانه ام می آمد. حالا کمتر از گذشته برای لمس کردنم اجازه می گرفت. در آغوشم می گرفت و می بوسیدم. گاهی با دستی پر از کیسه وارد خانه می شد. گوشت و ماکارانی و قارچ می خرید و با چیزهایی که از کیانا می گرفت، با هم ماکارانی درست می کردیم. آشپزی کردن و ظرف شستن کنار علی رضا خیلی خوب بود.
ـ شام میای این جا؟
ـ آره عزیزم. نیم ساعت دیگه کارم تو مطب تموم میشه. اول باید یه سر برم خونه و دوش بگیرم.
ـ باشه، من هم داشتم می رفتم خونه.
از دفتر بیرون آمدم. نیم ساعت قبل وحید به دنبال کیانا آمده و با هم برای خرید سرویس اتاق خواب رفته بودند. مهدیس داشت با تلفن حرف می زد. از آن لبخند عمیق و پررنگی که بر لب داشت، مشخص بود مشغول صحبت با شایان است. ظاهرا امروز مشغول انتخاب کارت های عروس بودند. نفسم را با صدا بیرون دادم و از کنارش عبور کردم. با دیدنم از جا بلند شد و با لبخند کمرنگی خداحافظی کرد.
ـ برای شام ساندویچ می خرم. نظرت در مورد فلافل چیه؟
ـ عالیه. شب می بینمت.
ـ دلم برات تنگ شده، اگه ببینمت می خوام محکم گازت بگیرم.
از لحن پر خنده ی کلامش با صدا خندیدم. بارها گفته بود می خواهد گازم بگیرد. می دانستم شوخی می کند. از دستش فرار می کردم و او تمام خانه را به دنبالم می دوید و در نهایت وقتی در آغوشم می گرفت، با بوسه هایش نفسم را بند می آورد.
آن شب علی رضا نیامد، تماس هم نگرفت و به تماس های من هم جوابی نداد. مهم نبود گرسنه خوابیدم، ولی مهم بود که وقت خواب، از دلتنگی گریه کردم.
با حوله وارد آشپزخانه شدم. کیانا داشت از داخل کابینت چیزی بیرون می آورد. با دیدنم لبخند بزرگی روی لبانش نشست و کمرش را صاف کرد.
romangram.com | @romangram_com