#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_303
چرا؟ چرا اجازه نمی داد؟ مگر من دلتنگ علی رضا نبودم؟ مگر نه این که علی رضا گفته بود دلتنگم است؟ اخم کردم. مادرش اجازه نمی داد. مادرش. اخمم عمیق تر شد.
علی رضا با خنده ادامه داد:
ـ مامان فردا نهار دعوتت کرده.
چند لحظه طول کشید تا درک درستی از کلامی که بر زبان آورده بود داشته باشم.
ـ هنوز پشت خطی؟ سارا؟
خیلی جدی صدایم کرد. نمی دانستم چه بگویم. من قبلا هم با بخشی از خانواده ی علی رضا آشنا شده بودم، ولی ملاقات با مادر و پدرش، این دعوت حس خوبی را در من ایجاد نمی کرد.
گفت:
ـ سارا این فقط به دیدار ساده ست. برای فردا نهار منتظرت باشم؟
نمی دانستم. واقعا نمی دانستم چه جوابی باید بدهم.
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
ـ پارسا خیلی برای دیدنت مشتاقه، درسا هم می خواد برای کاری که برای پارسا انجام دادی ازت تشکر کنه.
پارسا از نظر من خیلی به علی رضا شباهت داشت و من هنوز دلتنگ علی رضا بودم و این که صدایش را شنیده بودم و می دانستم جایی در همین شهر است هم خیلی در بر طرف شدن این حس کمکی نمی کرد.
ـ باشه.
ـ ممنون عزیزم. آدرس رو برات می فرستم تا خودت بیای، من این جا کمی کار دارم. باشه؟ مشکلی که نیست؟
کاش خودش می آمد.
گفتم:
ـ نه مسئله ای نیست.
ـ فردا می بینمت. شب بخیر.
romangram.com | @romangram_com