#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_302
ـ جانم؟
می خواستم بگویم برگردد، می خواستم بگویم پیش من بیاید و با اجازه گونه ام را لمس کند، اما نگفتم. او کنار خانواده اش بود. من کنار خانواده ام نبودم. نباید او را از خانواده اش جدا می کردم. او کنار خانواده اش خوشحال بود و می خندید.
ـ هیچی. برو بعد حرف می زنیم.
ـ دلم برات تنگ شده.
نفسم بند آمد. دلش برایم تنگ شده بود. دل من هم برایش تنگ شده بود.
نم نم باران می بارید. خیابان ها خلوت شده بود. غروب روز چهارم فروردین ماه حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. یک ساعتی در کوچه پس کوچه های نزدیک خانه آرام آرام قدم زدم. حس خوبی بود. سرم را بالا گرفتم و چشمانم را بستم. دانه های خنک باران روی صورت داغ و گُر گرفته ام، آرام بخش بود. سرم را به سمت آسمانم بالا گرفته و چشمانم را بسته بودم. من داشتم از خنکای بارانی لذت می بردم که ابرهایش آسمانم را پوشانده بود.
روزهای تکراری و خلوت عید، حتی بعد از بازگشت کیانا و وحید برایم خسته کننده شده بود. کیانا و وحید به خانه ام آمدند. حضورشان بدون وجود علی رضا غریب بود. کیانا از من برای شام در خانه یشان دعوت کرد، قبول نکردم. دفتر مجله و رصدخانه خوب بود، ولی خانه ی خالی حس بدی داشت. ستاره های سقف اتاقم هم آرامش صدای علی رضا را نداشت.
روی کوسن های داخل سالن لم داده بودم و کتاب می خواندم که موبایلم زنگ زد. "دوستم". لبخند زدم.
ـ سلام عزیزم.
ـ سلام. خوبی؟
ـ الان که صدات رو شنیدم خیلی خوبم. اگه گفتی من الان کجام؟
با خنده ی صدایش حدس زدن چندان هم سخت نبود.
ـ برگشتی؟
صاف نشستم. علی رضا برگشته بود.
ـ من سه دقیقه قبل وارد تهران شدم.
ـ الان میای این جا؟
چیزی که می خواستم دیدنش بود، همین.
بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ نه، ولی ... مامان الان این جا کنارم نشسته و اجازه نمیده به دیدنت بیام.
romangram.com | @romangram_com