#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_301


گفتم:

ـ دفتر.

با تاخیر آشکاری، خیلی سرد گفت:

ـ همین الان برو خونه.

ـ علی رضا تو که ...

ـ آخه کدوم آدم عاقلی ...

میان کلامش پریدم و گفتم:

ـ علیرضا گوش میدی؟ حوصلم سر رفته بود. تو که نبودی، کیانا و وحید هم رفتن سفر، دو روزه از حامد هم خبر ندارم، احتمالا مثل همیشه سرش گرم خانم جدیدشه.

سکوتش زیادی طولانی شده بود. صدای آرام نفس های منظم و عمیقش را به خوبی می شنیدم.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ کیانا برام سفره ی هفت سین چیده.

ـ از ماهی ها خوشت اومد؟

نیازی نبود خیلی در مورد سوال عجیبش فکر کنم، خرید ماهی ها کار او بود. من برایش از ماهی هایی که سال گذشته کیانا برایم خریده، تعریف کرده بودم.

ـ آره، مرسی.

ماهی ها برایم دوست داشتنی تر شدند. آن ها هدیه ی علی رضا بودند.

گفت:

ـ این جا همه بهت سلام رسوندن و عید رو تبریک گفتن.

ـ علی رضا؟

آرام گفت:

romangram.com | @romangram_com