#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_300


سفره ی هفت سینی که کیانا روی میز برایم چیده بود، یک آینه و دو شمعدان کوچک نقره ای داشت. قرآنی که درست میان میز، روی رومیزی طلایی رنگ خودنمایی می کرد. سه ظرف کوچک و گردِ پایه دارِ شیشه ای، سمت راست سفره سیب، سنجد و سکه را در درون خود جای داده و سه ظرف سرکه، سمنو و سیر هم سمت چپ قرار داده شده بود. به پایه ی هر کدام از ظرف های گرد، روبان طلایی گره خورده بود. سبزه ی زیبا و یک دستِ سمت راست آینه، سین هفتم بود. تُنگ گرد با آن دو ماهی قرمز میانش هم، سمت چپ آینه جای داشت. یک ظرف کوچک آجیل و ظرفی پر از شکلات.

دلم برای روزهایی که آن کاسه ی زشت و بزرگ را میان میز قرار می دادم و با پدر بر سر نوشتن نام ستاره ی دنباله دار هالی بحث می کردم و هر کدام به دنبال زیباترین ستاره ها می گشتیم، تنگ شده بود. دلم برای آن خانه ی قدیمی، دلم برای پدرم تنگ شده بود. من حتی دلم برای علی رضا هم تنگ شده بود.

آسمان آرام و بی ابر. بیشتر ساعات شب را در رصدخانه سپری می کردم. مهم نبود چه ساعتی به آن جا می روم و چه ساعتی آن جا را ترک می کنم. عمو مسعود همیشه با لبخند در را به رویم باز می کرد. روزها را در آن ساختمان دو طبقه، تنها پشت میزم می نشستم و مقاله می نوشتم، کتاب می خواندم، با سعید و چارلی تبادل اطلاعات و با رابرت بحث می کردم. بعد از دریافت اطلاعات پروژه ی جدید ناسا از رابرت، یک هفته ی تمام درگیر و مشغول پیدا کردن راه حل جدید و کم خرج تر برای آن بودم.

لحظه ی تحویل سال، در دفتر مشغول بررسی ترجمه های فرانسوی مقاله ی شماره ی فروردین ماه بودم. چنان غرق در کار بودم، چنان ذهنم درگیر بود، که اصلا متوجه زمان و ساعت نبودم. با شنیدن صدای ملودی آشنای زنگ موبایلم، سرم را بلند کردم. "دوستم". لبخند زدم.

ـ سلام. تو نمی خوای برگردی؟

ـ سلام سارا جون.

صدای پارسا بود. در این چند روز بارها از پشت تلفن به بحث و جدال پارسا و علی رضا گوش داده بودم. پارسا با هر بهانه ی کوچکی می خواست با من صحبت کند و علی رضا این اجازه را نمی داد. گاهی علی رضا و گاهی پارسا برنده ی این جدال و بحث خنده دار می شد.

ـ سلام. خوبی پارسا؟

ـ مرسی سارا جون. عیدت مبارک.

نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. سال تحویل شده بود و من متوجه نشده بودم.

ـ عید تو هم مبارک.

ـ این دایی علی رضا می خواد با تو حرف بزنه، داره این جا خودکشی می کنه.

صدای خنده ی زنی را شنیدم و صدای اعتراض علی رضا که نام پارسا را به زبان می آورد.

ـ سلام خانم. عید شما مبارک.

صدایش پر از خنده بود.

به صندلی تکیه دادم و با لبخند گفتم:

ـ عیدت مبارک، اصفهانی؟

ـ نه، دیشب دیر وقت راه افتادیم و الان ویلا هستیم. تو کجایی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی توانستم واکنشش را در مقابل جوابم پیش بینی کنم.

romangram.com | @romangram_com