#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_299


ـ تو چی؟ تو می دونستی لمس شدن ناراحتت می کنه و اون طور به من نزدیک شدی؟ تو می دونی این چقدر برای یه مرد سخته که این طوری ...

سکوت کرد. برای چند لحظه ی کوتاه چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید.

ـ سارا؟

اسمم را صدا زد و چشمانش را باز کرد. به آرامی جلو آمد و مقابلم ایستاد. خم شد و دستانش را روی دسته های صندلی گذاشت.

به چشمانم خیره شد و آرام گفت:

ـ من فردا صبح زود دارم با خانوادم میرم اصفهان و بعد هم با هم می ریم شمال، احتمالا بعد از سیزدهم برگردم.

مکث کرد. داشت با خانواده اش به سفر می رفت. در هم پیچیده شدن چیزی، شاید هم حسی را در میان شکمم احساس کردم. علی رضا قرار بود با مادر و پدرش همراه خواهرش درسا و شوهر خواهرش و پارسا به سفر بروند. یک سفر دسته جمعی و خانوادگی. خانوادگی؟! من فقط یک بار، وقتی شش سال داشتم، چنین سفری را تجربه کرده بودم. نمی توانستم به آن سفر پر از بحث و جدل و قهر و دعوا صفت خوب را بدهم، اما به هر حال یک سفر خانوادگی بود. سفر خانوادگی آن ها، مسلما نمی توانست هیچ شباهتی به تجربه ی من داشته باشد. دستش را دیدم که به آرامی بالا آمد و بعد از تامل کوتاهی، انگشتانش به نرمی روی گونه ام کشیده شدند. چشمانم بی اختیار بسته شد.

ادامه داد:

ـ بیا در مورد اون شب دیگه هیچ حرفی نزنیم، باشه؟

بی آن که چشمانم را باز کنم، سرم را به علامت مثبت تکان دادم. انگشتانش هنوز نرم و آهسته روی صورتم کشیده می شد.

گفت:

ـ خوبه. من دیگه باید برم خیلی کار دارم، شب با هم حرف می زنیم.

نمی خواستم برود. چشمانم را باز کردم.

گفت:

ـ می خوام ببوسمت.

انگشتان دست راستش را زیر چانه ام زد و سرم را بالا گرفت. خم شد و نرم و آهسته لبانش را جایی خیلی نزدیک به لبانم قرار داد و بعد از مکث طولانی و بی پایانی، سرش را عقب کشید. حس خوبی بود، خیلی فوق العاده بود. دلم می خواست باز هم به این کار ادامه دهد. صاف ایستاد و لبخند زد. قدمی عقب گذاشت و خیلی سریع اتاق را ترک کرد. به لیوان نسکافه ی او که روی میز کوچک مقابل مبل قرار گرفته بود خیره شدم. اگر سیزدهم فروردین باز می گشت، یعنی بیست روز نمی توانستم او را ببینم. ندیدنش نباید اهمیتی می داشت، اما اهمیت داشت. سفر طولانی بود. از جا بلند شدم، کیفم را برداشتم و به این فکر کردم که علی رضا شب چه ساعتی می خواهد زنگ بزند و کاش قبل از رفتن یک بار دیگر به خانه ام بیاید و ببینمش. لیوان نسکافه ی روی میز کوچک مقابل مبل را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. طعم فوق العاده ای داشت.

علی رضا با من تماس گرفت. هم آن شب، ساعت ده و بیست و هفت دقیقه و هم تمام شب هایی را که در سفر می گذراند. از خوبی سفر و هوای گاهی سردش تعریف می کرد و از شیطنت های پارسا که او همیشه نقشی هر چند کوچک، در آن ها داشت. از دیدنی های اصفهان حرف می زد. از مکان های تاریخی و تفریحی که من تنها نام بعضی از آن ها را شنیده بودم، اما وقتی از آسمان بی ابر و پر ستاره اش حرف می زد، لبخند می زدم، چون دقیقا می دانستم در مورد چه چیز فوق العاده ای حرف می زند. گفت یک جعبه ی خاتم کاری شده ی زیبا برایم هدیه گرفته، تا آن تکه از شهاب سنگ سیاه را درونش بگذارم. تماس هایش اگر چه کوتاه، اما بیشتر از چیزی که حتی می توانستم تصورش را کنم، برایم خوب بود. هر شب انتظار می کشیدم و با دیدن نام "دوستم" لبخند می زدم. گاهی هم من تماس می گرفتم. لحظه هایی که احساس تنهایی می کردم، یا شبی که آسمان ابری بود و باران می بارید و حتی ستاره های درخشان و دروغین سقف بدون ابر اتاقم هم نتوانسته بودند آرامم کنند و وقتی علی رضا گفت: "جانم، سلام." آرامش تمام وجودم را پر کرد.

وحید و کیانا هم از بیست و هفتم اسفند تا ششم فروردین سفر رفتند. نپرسیدم کجا و کیانا هم چیزی نگفت. بعد از خداحافظی طولانی و پر از سفارش و نگرانی های بی پایان کیانا و رفتنشان، چند دقیقه با شگفتی مقابل یخچال ایستاده بودم و به ظرف های کوچک مستطیل شکل غذا که تمام یخچال را پر کرده بود، خیره شدم. ماکارانی، قرمه سبزی، املت، سوپ، لازانیا. تمام کابینت ها را از بیسکویت و شکلات و کیک پر کرده بود. لباس هایم را شسته و اتو کشیده بود.

از دیدن سفره ی هفت سین کوچکی که روی میز گرد کنار سالن چیده بود، واقعا شگفت زده شدم. آخرین سفره ی هفت سینی که دیده بودم، به حدود ده سال قبل باز می گشت. زمانی که در کنار پدرم در آن خانه ی قدیمی بودیم. چند ساعت قبل از تحویل سال کمکش می کردم تا میز داخل هال را از برگه ها و کتاب های نجوم و فیزیک خالی کند. هفت کاسه، که هیچ کدام به هم شباهتی نداشتند، یکی کوچک بود و دیگری بزرگ، یکی شیشه ای و دیگری استیل و آن یکی گلی، را کنار هم روی کابینت می چید. داخل یکی سیب می گذاشت. کم پیش می آمد سرکه و سیر داشته باشیم. به اتاق می دویدم و سکه های ته جیب کتش را بر می داشتم و دوباره به آشپزخانه می رفتم. هر دو از سماق خوشمان می آمد و همیشه یک ظرف شیشه ای بزرگ سماق داخل کابینت کنار یخچال وجود داشت. سنجدهای خشک شده ای که داخل کیسه فریزر، معمولا داخل یخچال جای داشت، بیشتر از پنج سال میهمان سفره ی هفت سین ما بود. در انتها همیشه دو یا سه سین کم می آوردیم و با سینی و چند سنجاق قفلی و البته یک کاسه ی بزرگ سفید، هفت سینمان را کامل می کردم. هر کداممان، روی کاغذهای کوچک رنگی، نام ستاره های محبوبمان را می نوشتیم و داخل کاسه می انداختیم. همیشه بر سر این که چه کسی ستاره ی دنباله دار هالی را بنویسد، با هم بحث می کردیم.

romangram.com | @romangram_com