#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_298


ـ اختیار دارید کیانا خانم. آقا وحید خوب هستن؟ کوچولوتون چطوره؟

لبخند کیانا عمیق تر شد و گفت:

ـ هر دوشون خیلی خوبن. راستی برای امشب برنامه دارید؟ ما داریم با چند تا از دوستامون می ریم بام تهران، خوشحال می شیم شما و سارا جون هم ...

داشت دیوانه ام می کرد. چرا این قدر پر حرفی می کرد؟ من فقط می خواستم به علی رضا گوش بدهم و علی رضا برای من حرف بزند.

ـ کیانا چرا هنوز دفتری؟ وحید نیومده دنبالت؟ با آژانس برو خونه.

کیانا جا خورد و قدمی عقب گذاشت. اخم را میان ابروهای علی رضا دیدم.

علی رضا سرش را به سمت کیانا برگرداند و گفت:

ـ کیانا خانم دستتون درد نکنه. من دارم میرم سفر.

از جا بلند شد و ادامه داد:

ـ احتمالا بعد از عید برگردم. از طرف من به آقا وحید سلام مخصوص برسونید.

کیانا تنها لبخندی زد و بی هیچ کلامی از اتاق خارج شد.

علی رضا با اخم به سمتم چرخید و گفت:

ـ کی می خوای دست از این بچه بازی های خسته کننده و احمقانه برداری؟ از دست من عصبانی و ناراحتی، چرا سر کیانا خالی می کنی؟ نمی خوای کمی به آدم های اطرافت اهمیت بدی؟ کمی مراعات وضعیت حساسش رو بکن. اون بارداره و ...

خشم و عصبانیت از تک تک کلماتش پیدا بود. علی رضا چرا این قدر عوض شده بود؟ درکش نمی کردم.

میان حرفش گفتم:

ـ تمومش کن. تو چرا عصبانی شدی؟ کسی که باید ناراحت باشه منم، نه تو.

می خواست چیزی بگوید که دستم را بالا آوردم و سریع ادامه دادم:

ـ نه، اول گوش کن. من فقط می خواستم چیزی که برام خیلی ارزشمند بود نشونت بدم، می خواستم ببینی چقدر آسمونم قشنگه، اون وقت تو چی کار کردی؟ می دونستی لمس کردن آزارم میده و اون طوری بهم نزدیک شدی، چرا؟

قدمی جلو گذاشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com