#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_297


ـ سارا گوش کن. یه لحظه صبر کن ببین چی میگم.

دستش را با قدرت پس زدم و دو گام باقی مانده تا در اتاق را به سرعت طی کردم. "لعنتی" این کلمه باز در ذهنم مرتب و بی وقفه تکرار می شد. علی رضا داشت می رفت. چرا؟ چرا؟ چرا؟

از اتاق خارج شدم و رو به مهدیس که با لبخند مشغول صحبت کردن با تلفن بود، داد زدم:

ـ دو تا نسکافه، همین الان.

سرم را برگرداندم. کیانا میان سالن ایستاده بود. خیلی جدی نگاهم می کرد. میان دستانش چند برگه و دو دفتر قطور تقویم دیده می شد. آن مانتوی بلند و کرم رنگش را تا به حال ندیده بودم. قدمی به سمتم برداشت. قدمی به عقب برداشتم و سرم را به دو طرف تکان دادم. نه، نه، نه، حالا نه. نمی توانستم هیچ چیزی را تحمل کنم. حتی تحمل یک نگاه هم سخت و طاقت فرسا بود. "لعنتی، لعنتی، لعنتی". سرم را به طرف اتاق حامد برگرداندم. پشت میزش ایستاده بود و نگاه مستقیمش به روی من بود. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم.

چرخیدم. علی رضا یک گام دورتر پشت سرم ایستاده بود. به آرامی از کنارش عبور کردم و وارد اتاقم شدم. پشت سرم وارد اتاق شد و صدای بسته شدن در را شنیدم. پشت میز نشستم و به چشمانش خیره شدم. حالا کمی آرام تر بودم.

ـ سارا چرا نمی خوای گوش بدی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ اومده بودی این جا که نسکافه بخوریم، من هم رفتم تا به مهدیس بگم دو لیوان نسکافه بیاره. من به حرفت گوش کردم، گفتی داری میری.

ـ آره.

احساس کردم لرزیدم. نفسم بند آمد.

روی مبل نشست و گفت:

ـ ما هر سال خانوادگی می ریم سفر.

ـ خوبه.

ـ احتمالا بعد از عید ...

صدای آن چند ضربه ی آرامی که به در خورد، کلامش را قطع کرد. کیانا با دو لیوان نسکانه درون سینی وارد شد. لبخند کمرنگی بر لب داشت. کنجکاوی نگاهش انکار شدنی نبود. سینی را مقابل علی رضا گرفت و بعد لیوان مرا مقابلم روی میز گذاشت.

گفت:

ـ کم پیدا شدین آقای دکتر!

علی رضا با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com