#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_296
بعد از مکث طولانی گفت:
ـ خوبی؟
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
ـ نه.
ـ چرا؟ چی شده؟ مریض شدی؟ اتفاقی افتاده؟ کیانا که چیزی به من نگفت پس ...
ناگهان سکوت کرد. از کیانا سراغ مرا می گرفت؟ لبخند زدم.
گفتم:
ـ الان خوبم. میای این جا با هم نسکافه بخوریم؟
ـ آره. ساعت پنج و نیم، یه ربع به شیش اون جام. فعلا.
با تعجب به صفحه ی خاموش موبایلم خیره شدم. چرا این طور ناگهانی قطع کرد؟
از ساعت پنج و بیست دقیقه لپ تاپم را خاموش کردم و منتظر شدم. انتظار کشیدن واقعا سخت بود. چهل و هفت دقیقه انتظار کشیدم تا در به آرامی باز شد. از جا بلند شدم و با دقت نگاهش کردم. بلوز و شلوار مردانه به تن داشت، پس مستقیم از سر کارش آمده بود. با دیدنم لبخند کمرنگی، خیلی کمرنگ، روی لبانش جای گرفت. نشست، نشستم.
چند دقیقه بعد به آرامی گفت:
ـ رفتار اون شبم خیلی غیر منطقی و احمقانه بود.
ـ الان به کیانا میگم ...
با اخم گفت:
ـ سارا یه دقیقه فقط گوش کن.
ـ نه اون چیزی که ...
ـ من دارم میرم.
نفسم گرفت. چند دقیقه بی آن که حتی پلک بزنم، به چشمانش خیره شدم. چشمانش نور داشت و رنگ. علی رضا داشت می رفت. داشت می رفت؟ از جا بلند شدم و با عجله به سمت در خروجی رفتم. از جا بلند شد و بازویم را میان انگشتانش گرفت.
romangram.com | @romangram_com