#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_295


قدمی به جلو برداشت. حرص و سنگینی صدایش را احساس می کردم. انگار از جایی میان دندان های به هم فشرده شده اش حرف می زد.

گفت:

ـ پس حاضری، پس مشکلی نداری.

ـ با چی؟

باز هم قدم دیگری به جلو برداشت.

ـ می خوای باور کنم نمی دونی در مورد چی حرف می زنی؟ می خوای باور کنم نمی دونی این همه نزدیکی یعنی چی؟

من او را برای دیدن ستاره هایم آورده بودم. همان دو قدم باقی مانده تا تخت را با سرعت طی کرد و فشار دستانش چنان سخت و سنگین روی دو طرف صورتم نشست، که بی اختیار به عقب خم شدم و بعد این فشار سخت لبانش روی لبانم بود که مجبورم کرد برای تحمل کردنش کاملا دراز بکشم و او هم با من کشیده شد. حرکت لبانش خشن و تمام ناشدنی به نظر می رسید. گیج و سردرگم، برای چند لحظه ی طولانی دستانم را در هوا تکان دادم. جایی را برای گرفتن، برای برخاستنم می خواستم و هیچ چیز نبود. ضربان بالا رفته ی قلبم نمی دانم به خاطر گرما و حرارت لبان و دستانش بود یا کم آوردن ناگهانی اکسیژن برای نفس کشیدن. شاید هم حس خوب بوسه ی سختش بود که این چنین ضربان قلبم را بالا برده بود. هر چه بود، خوب بود، بد بود، فوق العاده بود، آزار دهنده بود. سرش را که کمی عقب کشید و لبانش را از لبانم جدا کرد، خیلی سریع هوا را با نفسی عمیق از راه دهان به شش هایم راهنمایی کردم.

بلند گفت:

ـ می تونی تحملش کنی؟ تحمل بیشتر از این رو هم داری؟ می تونی تحمل کنی این طوری لمست کنم و ازم بدت نیاد؟

دستش را محکم سمت چپ قفسه ی سینه ام گذاشت و در حالی که سخت و سنگین دستش را پایین می کشید، بلندتر از قبل ادامه داد:

ـ نخوای من رو پس بزنی؟ دوباره بخوای من رو ببینی؟

دستش جایی روی ران پای چپم متوقف شد. لرزیدم. فشار دستش آزارم نداده بود، اما لمس کردن متفاوتش بود که تمام عضله های پا و شکمم را سخت کرد. با حرکت سریعی، دستش را پس زدم و ضربه ی محکمی با پهلوی دست مشت شده ام به قفسه ی سینه اش کوبیدم. صدای ضربه ی دستم و آخ کوتاه و خفه اش، باعث شد به یاد بیاورم، باعث شد درک کنم.

ـ برو بیرون.

بی هیچ حرکتی، زیر فشار دستانش برای چند لحظه ی کوتاه باقی ماندم و بعد خیلی ناگهانی رهایم کرد. صاف ایستاد و چرخید. در اتاق را پشت سرش بی صدا بست و با شنیدن صدای بلند بر هم خوردن در خروجی خانه، تکان سختی خوردم. من فقط می خواستم ستاره هایم را نشانش بدهم. چرا این طور شد؟ چرا این طور رفت؟ من نوازش ها و لمس شدن های با اجازه اش را می خواستم، نه فشار دستانش را روی سینه ام، نه خشم و حرص و نفس های سردِ به شماره افتاده اش را. در خودم جمع شدم، لرزیدم و گریه کردم. دیدن آسمان صاف و بدون ابر و ستاره های پر نور دروغین بالای سرم، نمی توانست آرامم کند. علی رضا نمی خواست کنار من باشد، من هم وقتی این طور آزار دهنده لمسم می کرد، نمی خواستم گرمای آشنای دستش را احساس کنم، نمی خواستم کنار من باشد. گفتم برو، اما نباید می رفت.

این همه بی قراری را درک نمی کردم. نمی دانم چیزی که بین من و علی رضا اتفاق افتاد چه بود، بحث، جدل یا دعوا؟ اما هر چه بود نمی توانستم لحظه ای از فکر کردن به آن دست بردارم. دو روز تمام نه علی رضا تماسی گرفت و نه من. فقط می خواستم این حس بد از وجودم برود و نمی رفت. صبر کردم و باز هم صبر کردم.

با دیدن نام "دوستم" روی صفحه ی موبایلم، لبخند زدم. بالاخره زنگ زد، درست لحظه ای که فکر می کردم همه چیز خوب است. فکر این که بعد از دو روز قصد گفتن چه حرفی را دارد، احساس بدی را در وجودم بیدار کرد.

ـ بله؟

ـ سلام.

سردی سلامش، باعث شد نفسم بند بیاید.

romangram.com | @romangram_com