#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_294
فشار دستش روی پهلویم کم شد و انگشتانش دست از نوازش کردن گونه و گردنم برداشتند.
دستم را به آرامی بالا گرفتم و گفتم:
ـ ببین اون ستاره های پر نور سمت چپ رو می بینی؟ اگه یه خرده دقت کنی، می بینی که شبیه یه خرس هستن. می تونی تصور کنی؟
احساس کردم پیشانی اش را روی گونه ام گذاشت. نفس های نامنظم و عمیقش به روی گردنم می نشست. سنگینی بدنش را روی نیمی از بدنم کاملا احساس می کردم. باز هم انگشتانش را روی صورتم احساس کردم که به حرکت در آمدند. حس خوبی بود. دیگر گرما و حرارت بدنش آزارم نمی داد. دیگر حتی انگشتانش سرد نبود. آغوشش خوب بود. حرکت ناخودآگاه بدنم، برای فرو رفتن بیشتر در آغوشش، حتی خودم را هم شگفت زده کرد! انگشتانش از حرکت باز ایستاد و بعد از مکث کوتاهی، آهسته و آرام خود را عقب کشید.
ـ من باید برم.
دستش را از روی پهلویم برداشت. به سقف اتاق خیره شدم. ستاره های دروغین سقف اتاقم، هنوز می درخشیدند. نفسم را با صدا بیرون دادم. حرکت آرام تخت، بعد از چند لحظه ی کوتاه، متوقف شد. از تخت پایین رفته بود. صدای ضربه ی خفه ای در اتاق پیچید.
ـ لعنتی.
ـ چی شد؟
نیم خیز شدم. در آن تاریکی، جز ستاره ها، چیز دیگری پیدا نبود. دستم را به سمت چراغ خواب دراز کردم.
حس کرد یا حدس زد نمی دانم، ولی خیلی سریع گفت:
ـ روشن نکن. چیزی نیست، زانوم خورد به تخت.
صاف نشستم. صدای آرام حرکتش را می شنیدم. داشت به سمت در می رفت، در را باز کرد، نور کمرنگی اتاق را روشن کرد. نمی توانستم صورتش را ببینم، تنها سایه ی سیاه هیکلش پیدا بود.
آرام گفت:
ـ بخواب، من باید برم.
چرا؟ نمی خواستم برود. او خسته بود و باید می خوابید.
محکم گفتم:
ـ نرو.
ـ آخه لعنتی اگه بمونم که دیگه حتی دلت نمی خواد اسمم رو به زبون بیاری و می خوای فراموشم کنی.
ـ نه هیچ دلیلی برای این کار نیست.
romangram.com | @romangram_com