#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_293
ـ اون خرس کوچیکه و اون یکی صورت فلکی مار (چهل و سه) در واقع همشون همون جایی که باید باشن، نیستن، ولی ... کمی اون ها رو نزدیک هم گذاشتم. دوست داشتم می تونستم یه ستاره ی دنباله دار هم داشته باشم، ولی ...
با برخورد انگشتانش به صورتم، ساکت شدم. سردی نوک انگشتانش متعجبم کرد! سرم را به سمتش برگرداندم. حالت نوازش گونه ی حرکت انگشتانش صورتم را می سوزاند. نمی دانستم می تواند این حرارت را با انگشتان یخ زده اش احساس کند یا نه؟ حرکت آرام تخت را حس کردم. نفسم بند آمد، وقتی نفس های تند و نامنظمش را روی صورتم احساس کردم.
ـ داری با من چی کار می کنی؟ همون طور که تو از بازی کردن خوشت نمیاد، من هم دوست ندارم کسی با من بازی کنه.
سعی کردم دستش را پس بزنم، ولی نمی دانم در آن تاریکی چطور دستم را دید و مچ دستم را گرفت. خیلی نزدیک بود.
گفتم:
ـ ولم کن، من با کسی بازی نمی کنم.
ـ پس این کارها برای چیه؟ شب بمون، کنارم بخواب و ... با محمد هم همین طوری رفتار کردی؟
محمد؟ چه می گفت؟ چه برخوردی؟ چه رفتاری؟ دستش را احساس کردم که روی شکمم قرار گرفت. نفسم بریده بریده از سینه ام خارج شد. تلخی بوی عطرش، تندتر از همیشه به نظر می رسید. دستش سخت و محکم روی شکمم به سمت راست کشیده شد.
ـ علی رضا چی کار می کنی؟ برو عقب، من فقط می خواستم ...
دستش روی پهلویم ثابت و سخت شد. با حرکت خیلی ناگهانی و دور از انتظار مرا به سمت خود کشید.
ـ هیش، آروم باش، تکون نخور.
ضربان بالا رفته ی قلبم را کاملا احساس می کردم. تپش قلبم را برجسته تر از هر حس دیگری احساس می کردم. تپشی که برایم پررنگ تر از فشار انگشتان علی رضا روی پهلویم بود. تپشی که پررنگ تر از نفس های داغ و خوش بوی علی رضا روی پوست صورتم بود. چند لحظه طول کشید تا درک کردم این لبانش هستند که نرم روی گونه ام کشیده می شوند. این یک بوسه نبود. سرم را به سمت مخالف برگرداندم.
ـ آخ، سارا، سارا داری با من بازی می کنی؟ دارم امتحان میشم؟
ـ نه. علی رضا داری اذیتم می کنی. همین الان ولم کن.
گرما و حرارت بدنش را کامل احساس می کردم، پس چرا انگشتان نوازشگرش هنوز به سردی یخ بودند؟ سعی کردم با فشار دست، کمی، تنها کمی، از او فاصله بگیرم. چیزی که آزارم می داد، نزدیکی اش نبود، این گرما و حرارت بدنش بود که حرارت و دمای بدنم را به شکل غیر قابل باوری افزایش می داد. گرمم بود، نمی توانستم در آن گرمایی که از جایی در درون وجودم سرچشمه می گرفت، درست نفس بکشم. نفس کم آورده بودم. اگر کمی، تنها کمی از من فاصله می گرفت، شاید، تنها شاید، می توانستم نفس های به شماره افتاده ام را منظم و آرام کنم، اما فشار کم جان دستم روی قفسه ی سینه اش، فشار دستش به روی پهلویم را بیشتر کرد و بیشتر از چیزی که بودم، مرا به خود نزدیک کرد.
در گوشم آرام زمزمه کرد:
ـ داری چی کار می کنی؟ باید باور کنم این برنامه ها بازی نبوده؟ باید باور کنم تا این اندازه احمقانه من رو به خودت نزدیک می کنی؟ یه تخت، اتاق تاریک و تنهایی! تو چی می خوای؟ حرف بزن، بگو.
زمزمه اش هر لحظه آرام و آرام تر می شد. سرم را به سمت سرش برگرداندم. مطمئنا حرکتم را احساس کرد. چیزی که از چهره اش می دیدم، سایه ای سیاه و تاریک بود. نفس هایش تند و نامنظم به صورتم می خورد. محمد را به یاد آوردم. او هم همین طور نفس می کشید، تند و نامنظم. سردی انگشتان علی رضا، هیچ شباهتی به حرارت غیر قابل تحمل دستان محمد نداشت. آرام گرفتم. علی رضا شبیه محمد نبود. این دو نفر هیچ شباهتی به هم نداشتند.
ـ ستاره ها رو دیدی؟ هدیه ی کیانا و وحیده. می خواستم نشونت بدم. من دیشب زیر آسمون پر ستاره خوابیدم.
romangram.com | @romangram_com