#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_304
نه. لبم را گاز گرفتم. من قرار بود فردا به یک میهمانی بروم. رفتن همراه علی رضا به خانه یشان برای من یک میهمانی محسوب نمی شد، اما تنها رفتن به خانه ای که علی رضا و خانواده اش در آن زندگی می کردند، یک میهمانی بود. چند نفس عمیق کشیدم. شاید باید با علی رضا تماس می گرفتم و قرار را کنسل می کردم. از جا بلند شدم. نمی توانستم ضربان تند و نامنظم قلبم را نادیده بگیرم.
چیزی که بیدارم کرد، بوی غلیظ نسکافه و صدا زدن های آرام کیانا بود. چشمانم را باز کردم و به لیوان بزرگ سرامیکی در دست کیانا خیره شدم. دلم نسکافه می خواست، اما هنوز چند دقیقه نیاز به خواب داشتم. چشمانم را دوباره بستم و نفس عمیقی کشیدم. به یاد آوردم که شب گذشته علی رضا زنگ زده بود. چه گفته بود؟ این که برگشته است. کیانا دیشب به میهمانی رفته بود. مادر علی رضا مرا به نهار امروز دعوت کرده بود. دوباره اضطراب و استرس شب گذشته تمام وجودم را پر کرد. باید همان شب گذشته زنگ می زدم و دعوتشان را رد می کردم. چشمانم را باز کردم و به لبخند سرخ کیانا خیره شدم. سریع نشستم و لیوان را از دست کیانا بیرون کشیدم. بی توجه به داغی و حرارت نسکافه، تمام محتویانش را یک نفس نوشیدم.
کیانا مقابلم خم شد و گفت:
ـ آروم سارا، الان می سوزی.
نفسم را با صدا بیرون دادم. حالا کاملا بیدار بودم. البته که کیانا می توانست کمکم کند و می توانستم به او اعتماد کنم. لیوان را به دستش دادم و آرام از جا بلند شدم. اضطراب و استرس به همان سرعتی که وجودم را پر کرد، به همان سرعت هم از وجودم دور شد.
ـ تا دست و صورتت رو آب بزنی، من هم یه صبحانه آماده می کنم.
به سمت دستشویی می رفتم که نگاهم بی اختیار به سمت ساعت کشیده شد. دهانم باز ماند. ساعت ده و هفده دقیقه بود. باورم نمی شد تا این وقت روز خوابیده باشم.
وقتی مقابل کیانا پشت میز نشستم، کیانا با لبخند کمی به سمتم خم شد و گفت:
ـ خب تعریف کن ببینم علی رضا چی گفت؟
کاش به جای آن فنجان چای، یک لیوان بزرگ دیگر نسکافه روی میز مقابلم بود.
تکه ای از کیک مقابلم را با چای فرو دادم و گفتم:
ـ دیشب علی رضا زنگ زد که تازه رسیده تهران. گفت نمیاد این جا، چون مادرش اجازه نمیده.
بی اختیار اخم کردم و ادامه دادم:
ـ مادرش نهار دعوتم کرد خونه شون و این که، باید خودم برم، چون علی رضا کار داره و نمی تونه بیاد دنبالم. شاید هم مادرش اجازه نمیده.
به چهره و لبخند کیانا خیره شدم و تکه ی دیگری از کیک شکلاتی را به دهان گذاشتم.
گفت:
ـ خیلی عالیه. حالا برنامت چیه؟
شانه بالا انداختم و چیزی راه گلویم را بست.
romangram.com | @romangram_com