#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_290


جعبه را به سمت خودم برگرداندم و گفتم:

ـ همین؟





به نرمی انگشت اشاره ی دست راستم را روی سنگ کشیدم. زبری سنگ، زیر انگشتم، تمام وجودم را به لرزه انداخت.

ـ قشنگ؟! این تعریف خیلی براش کمه. فوق العاده است، کم نظیره، شگفت انگیزه!

ـ از هدیه ی وحید و کیانا خوشت اومد؟

با لبخند نگاهم را از سنگ گرفتم و به چشمانش خیره شدم. قهوه ای چشمانش کمرنگ تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید. چرا؟

گفتم:

ـ آره. نشونت میدم، ولی الان نه. چیزی شده؟

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه فقط کمی خستم، همین. امروز خیلی برنامه ی فشرده ای داشتم.

چرا نمی توانستم آرام باشم؟ دلم می خواست بالا و پایین بپرم، دلم می خواست با صدای بلند بخندم، دلم می خواست آن رقص پر از هیجان و تحرک درسا و علی رضا را تجربه کنم، تا شاید کمی، تنها کمی از این تراکم عظیم انرژی که در وجودم، جایی میان قفسه ی سینه ام، احساس می کردم را، کاهش دهم و به آرامش و کمی سکون برسم.

دوباره لبه ی کتش را گرفتم، از جا بلند شدم و گفتم:

ـ باشه. پاشو بریم شام بخوریم، کیانا برام لوبیا پلو درست کرده.

از جا بلند شد و گفت:

ـ چی شده سارا؟

با لبخند گفتم:

ـ هیچی فقط ... می خوام بهت نشونش بدم، ولی بعد از این که شام خوردیم، باشه؟

romangram.com | @romangram_com