#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_289
ـ تمام ستاره ها رو چسبوندم.
دیدمش که متوقف شد. با مکث کوتاهی برگشت. سرم را بالا گرفتم و به چهره اش خیره شدم. لبخندی چنان بزرگ و عمیق روی لبانش نشسته بود، که شگفت زده ام کرد! چهره اش گلگون شده بود.
ـ سارا ... وای خیلی دوست دارم!
نفسم بند آمد! کیانا چه گفت؟ کیانا گفته بود مرا دوست دارد! چندین بار پشت سر هم پلک زدم.
ـ باشه کیانا قبول، حالا می تونی بری.
ـ مرسی سارا، مرسی.
با عجله دو قدم به عقب برداشت و سریع از اتاق خارج شد. نفس حبس شده ام را با صدا بیرون دادم. اگر زمان دیگری بود، اگر خوشحال نبودم، مطمئنا این قدر آرام در مقابل این اظهار علاقه برخورد نمی کردم. من دوست داشتن هیچ کس را نمی خواستم.
وقتی از حامد در مورد این که چطور آن سنگ را به دست آورده است سوال کردم، برای چند دقیقه مات و مبهوت به چهره ام خیره شد. احتمالا حتی نمی توانست تصور کند بعد از گذشت حدود پنج ماه، هدیه ی تولدش را باز کنم. بعد از فروکش کردن آن بهت و شگفتی اولیه، لبخندی درست شبیه به لبخند بزرگ و عمیق کیانا روی لبانش نشست. چیزی در مورد این که از کجا سنگ را تهیه کرده است نگفت، اما از هدیه ی کیانا پرسید و در مورد هدیه ی علی رضا هم به شدت کنجکاو بود.
بعد از ظهر، زودتر از همیشه، دفتر را ترک کردم. علی رضا قرار بود تا چند ساعت دیگر به خانه ام بیاید و من برای نشان دادن آسمان پر ستاره ی اتاقم به او، مشتاق و بی تاب بودم.
پنج دقیقه از هشت گذشت بود که کسی دستش را روی زنگ گذاشت. با لبخند به سمت در دویدم. در را باز کردم. علی رضا با لبخند کمرنگی پشت در ایستاده بود.
ـ چرا اِنقدر دیر اومدی؟
هر دو ابرویش به نرمی همراه با لبخندی که عمیق و عمیق تر می شد، بالا رفت. وارد شد و در را بست. دستش را بالا گرفت. داشت برای لمس کردن من اجاره می گرفت.
همزمان با قرار دستش روی بازویم گفت:
ـ ببخشید خانمی که دیر کردم. چیزی شده؟ امروز خیلی خوشحال به نظر می رسی.
قدمی به او نزدیک تر شدم و گفتم:
ـ آره، بیا تا هدیه ی حامد رو بهت نشون بدم. مطمئنم تو هم عاشقش می شی، بیا.
لبه ی کتش را گرفتم و با خود به سمت مبل های داخل هال کشیدم. نشستم و او را هم مجبور به نشستن کردم. جعبه ی قرمز رنگ را مقابلش گرفتم و درش را به آرامی باز کردم. نگاهش را با تاخیر آشکاری از صورتم گرفت و به سنگ درون جعبه خیره شد.
بعد از مکث طولانی گفت:
ـ قشنگه.
romangram.com | @romangram_com