#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_288
صبح، قبل از کیانا و حامد، به دفتر رسیدم. مهدیس در حالی که لبخند بزرگی روی لب داشت، همراه سینی وارد اتاق شد. یک فنجان چای خوش رنگ و بشقابی پر از شیرینی.
سینی را روی میز گذاشت و بعد از مکث طولانی گفت:
ـ دیشب یه جشن کوچیک داشتیم که ... خب من و آقای بینش با هم نامزد کردیم.
چه؟! نامزد؟! سرم را بالا گرفتم و به چهره ی سرخ شده ی مهدیس خیره شدم. مهدیس و شایان. آن ها قرار بود ازدواج کنند؟ به دستش خیره شدم. حلقه را کدام دست می انداختند؟ چپ یا راست؟
با اخم گفتم:
ـ می تونی بری. کیانا اومد، بفرستش این جا کارش دارم.
لبخند خیلی سریع از روی لبانش محو شد و سریع تر از آن اتاق را ترک کرد. حس خوبی نبود. نمی توانستم تمرکز کنم. گیج و سردرگم، تنها چهره ی خندان مهدیس و قامت شایان بینش را به یاد می آوردم. مهدیس و شایان با هم نامزد کردند.
کیانا بی آن که در بزند، وارد شد و بلند و پر از هیجان گفت:
ـ وای فهمیدی چی شده؟ مهدیس و شایان دیشب ...
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
ـ بله خبرش رسیده.
نفسم را با صدا بیرون دادم و ادامه دادم:
ـ امروز چندم اسفنده؟ مگه قرار نبود تا دیروز بعد از ظهر، نسخه ی نهایی، پرینت گرفته روی میزم باشه؟
لبخند کیانا خیلی نرم و آهسته از روی لبانش محو شد و گفت:
ـ درسته. با یکی از عکس ها یه مشکل کوچولو داشتیم که حل شد. مهدیس داره کار نهایی رو پرینت می گیره، ده دقیقه دیگه میارمش.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
ـ منتظرم.
نگاهم به مقاله ی جدید حسام شفیعی بود که متوجه شدم کیانا به آرامی در حال خارج شدن از اتاق است.
بی آن که سرم را بلند کنم گفتم:
romangram.com | @romangram_com