#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_287


همزمان به نیم خیز شدن و نگاه کردن به اطراف اتاق گفتم:

ـ دو تا شکلات تلخ آورده بودن و چند تا ستاره ی ...

نتوانستم چیزی بگویم. نگاه خیره ام روی ستاره ی درخشان روبرویم ثابت ماند.

ـ سارا؟ هنوز اون جایی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. یک نقطه ی روشن و نورانی در پس زمینه ی سیاه، مثل ستاره ای بود در دل شب.

ـ اون یه ستاره ست.

ـ چی میگی سارا؟

ـ نمی دونم، بعد حرف می زنیم.

ـ چیزی شده؟ مشکلی هست؟

از تخت پایین آمدم و به سمت کلید برق رفتم.

گفتم:





ـ نه، نه، همه چیز خوبه، بعد حرف می زنیم.

چراغ را روشن کردم و به جایی که چند لحظه ی قبل می درخشید خیره شدم. هیچ چیز نبود. متعجب دوباره چراغ را خاموش کردم. چند لحظه طول کشید تا درخششی محو در تاریکی اتاق پیدا شد. نفسم بند آمد. چراغ را روشن کردم. حالا دقیقا می دانستم آن نقطه ی نورانی کجا قرار دارد. به ستاره ی شفاف روی دیوار خیره شدم. آن ستاره های پلاستیکی شفاف هدیه ی کیانا و وحید، در تاریکی می درخشیدند. شگفت انگیز بود!

کیانا گفته بود: "مطمئنم ازش خوشت میاد. هر وقت آسمون ابری بود، می تونی بیای تو اتاقت و ستاره ها رو تماشا کنی." درست می گفت. با عجله به سمت سالن رفتم. لبخند زدم. آن دو ستاره ی شفاف که روی میز گذاشته بودم، در تاریک و روشن اتاق درخشش کم نور و زیبایی داشتند. آن جعبه ی سفید رنگ پر بود از آن ستاره ها. تمام بدنم به لرزه افتاد. فوق العاده بود، شگفت انگیز بود! جعبه و آن دو ستاره ی روی میز را برداشتم و به اتاق برگشتم. از خودم متعجب شده بودم، چطور همان لحظه ی اول متوجه نشده بودم آن ستاره های شفاف پلاستیکی نیستند؟

چراغ اتاق را بیشتر از بیست بار روشن و خاموش کردم. هر ستاره را که روی دیوار جای می دادم، قلبم به لرزه می افتاد. می دانستم چطور باید کنار هم جایشان بدهم، چطور باید آن ها را کنار هم بچینم. ستاره های بزرگ تر، نورانی تر از کوچک ترها بودند. صورت فلکی دوشیزه (سی و نه)، صورت فلکی خرس بزرگ (چهل)، ستاره ی قطبی (چهل و یک).

تا ساعت دو بعد از نیمه شب، مشغول بودم. چسباندن ستاره ها روی سقف، کار مشکلی بود. اگر علی رضا بود، با آن قامت بلندش، خیلی راحت از پس این کار بر می آمد، ولی واقعا نمی توانستم تا فردا شب صبر کنم.

پرده های اتاق را کامل کشیدم، در را بستم و چراغ را خاموش کردم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. من حالا یک آسمان در اتاقم داشتم. آسمانی که نه ابری می شد و نه آلوده. نفس گیر بود!

romangram.com | @romangram_com