#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_286


روی تخت نشستم و باز هم نرم و با احتیاط بار دیگری آن تکه سنگ سیاه رنگ را لمس کردم. حس عجیبی بود. آن سنگ از آسمان ها آمده بود. این تکه سنگ سخت، بخشی از چیزی بود که من به آن می گفتم "دنیایم".

همزمان با خاموش کردن چراغ اتاق، صدای ملودی آشنای موبایل در فضای اتاق پیچید. روی تخت نشستم و به صفحه ی روشن موبایل و نام "دوستم" خیره شدم. لبخند زدم.

ـ سلام.

ـ سلام. چطوری خانمی؟

نوای تند موسیقی، پس زمینه ی صدایش بود.

ـ علی رضا؟

ـ جانم؟

روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. کاش این جا بود و با اجازه دستم را می گرفت. گرمای دستش خوب بود.

گفتم:

ـ می دونی حامد برای تولدم چه هدیه ای بهم داده؟

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ از جعبش حدس می زنم یه دستبند یا شاید هم گردنبند.

ـ اون یه تیکه از یه شهاب سنگه، باورت میشه؟ یه سنگ کوچولوی سیاه رنگ.

ـ فردا کمی سرم شلوغه، ولی آخر شب میام تا ببینمش. باید خیلی قشنگ باشه.

غلت زدم و گفتم:

ـ فوق العاده ست.

ـ خیلی خوبه. هدیه ی کیانا و وحید رو هم باز کردی؟

ـ آره.

کیانا گفته بود: "شب وقت خواب، یه نگاهی به روبروت بنداز، مطمئنم شگفت زده می شی!"

romangram.com | @romangram_com