#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_285


ـ راستش خیلی وقت پیش این ها رو برات خریدم، ولی ... دوستشون داری؟

به پلاستیک های فشرده ی ستاره مانند شفافی که در دست داشتم خیره شدم. گیج و گنگ به چهره ی خندان کیانا خیره شدم. آن ستاره های پلاستیکی، برایم تنها تداعی کننده ی اسباب بازی های بچه ها بود. چه چیز این ستاره ها می توانست سفارشی و خاص باشد؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ به نظرت باید دوستش داشته باشم؟

لبخند، تنها برای لحظه ی کوتاهی، از روی لبانش محو شد و جلو آمد. یکی از ستاره ها را از میان انگشتانم بیرون کشید. برای لحظه ای کوتاه، خیلی کوتاه تر از چند هزارم ثانیه، گرما و حرارت انگشتش را روی پوست دستم احساس کردم. قبل از این که لرزش بدنم متوقف شود، دستش را عقب کشید و چرخید. با گام های بلند، به سمت اتاق خوابم رفت.

ـ بیا نگاش کن، مطمئنم ازش خوشت میاد. هر وقت آسمون ابری بود، می تونی بیای تو اتاقت و ستاره ها رو تماشا کنی. چرا وایستادی؟ بیا دیگه.

وارد اتاق شد. تمام عضله های هر دو دستم منقبض شده بود. چند لحظه طول کشید تا کمی احساس راحتی پیدا کنم. صدای کیانا را می شنیدم که چیزهایی می گفت، اما نمی توانستم درک درستی از کلماتش داشته باشم. کیانا آن قدر مرا خوب می شناخت، که مطمئن باشم این برخورد کوتاه، کاملا اتفاقی بوده است، اما نمی توانستم حس بدِ بعد از برخوردش را فراموش کنم. چند نفس عمیق کشیدم. به دو ستاره ای که در دست داشتم خیره شدم.

کیانا میان چهارچوب در اتاق ظاهر شد و با خنده گفت:

ـ شب وقت خواب، یه نگاهی به روبروت بنداز، مطمئنم شگفت زده میشی! من و وحید داشتیم می رفتیم کمی قدم بزنی. دوست داری با ما بیای؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. قدم زدن در میان خیابان های شلوغ شهر، آخرین چیزی بود که می توانستم به آن رغبتی نشان دهم. به سمت در خروجی رفت. میان راه متوقف شد، مکث کوتاهی کرد و به سمتم چرخید. هنوز همان جا میان سالن ایستاده بودم و نگاهش می کردم.

گفت:

ـ یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. از من دروغی شنیده بود؟ موهایم را بالای سرم جمع کردم و گیره را از روی میز برداشتم.

گفت:

ـ تو و علی رضا اون شب با هم بودید؟ البته به من هیچ ربطی نداره ها، ولی فقط ... فقط از روی کنجکاوی پرسیدم. من به حامد چیزی نگفتم، ولی نگرانم چون ... می دونی اگه حامد بفهمه، چون زورش به تو نمی رسه، اول من رو می کشه، بعد علی رضا رو.

به چشمانش خیره شدم. من امشب حالم بد بود یا کیانا؟ همه چیز در هم ریخته به نظر می رسید.

با اخم گفتم:

ـ برو بیرون، همین الان.

لبخند کمرنگی روی لب نشاند و خیلی سریع بیرون رفت. من و علی رضا با هم؟ البته نمی شد با چیزی که آن شب دیده بود، انتظار داشت برداشت دیگری داشته باشد، ولی چطور می توانست حتی به آن فکر کند؟ لمس شدن های گاه و بی گاه علی رضا وقتی اجازه می گرفت، حس خوبی داشت، ولی رابطه داشتن چیز دیگری بود. نفسم بند آمد. علی رضا! چرا گاهی همه چیز در عرض ثانیه ای کوتاه، در هم می ریخت؟ ستاره های پلاستیکی را روی میز رها کردم. جعبه ی قرمز هدیه ی حامد را برداشتم. حامد با هدیه اش شگفت زده ام کرده بود. نگاهم به چای سبز سرد شده ی داخل لیوان، روی اُپن افتاد. دیگر نه میلی به چای داشتم و نه میلی به غذا. لباس های هدیه ی علی رضا قشنگ بود و ستاره های پلاستیکی هدیه ی وحید و کیانا بی معنا، اما هدیه ی حامد فوق العاده بود.

romangram.com | @romangram_com