#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_284


یک قدم به عقب برداشتم و نفس در سینه ام حبس شد. انتظار حضور کیانا را، این وقت شب، در خانه ام نداشتم! ظرف کوچکی را در دست داشت که احتمالا شام من بود. ظرف را روی میز میان هال قرار داد و جلو آمد. سنگینی نگاه دقیقش را روی خودم به خوبی حس می کردم. اخم کردم. زیر نگاهش حس خوبی نداشتم.

با لبخند گفت:

ـ هدیه ی علی رضاست؟ حدس می زدم. خوش سلیقه ست.

کمی نزدیک تر شد و ادامه داد:

ـ مطمئنم خیلی با اون کیف و کفش کرِمِت قشنگ میشه.

شروع به باز کردن دکمه های بلوز کردم. با برهنه شدن جلوی کیانا مشکلی نداشتم، اما خیلی سریع لباس عوض کردم. دکمه ی شلوارم را می بستم که متوجه حرکت عجیبش شدم. جلو آمد و از روی میز، هدیه ی حامد را برداشت. به چشمانش خیره شدم. برق نگاهش متعجبم کرد.

جعبه را به سمتم گرفت و گفت:

ـ بازش کن. دارم از فضولی می میرم.

هدیه ی حامد. هیچ حدسی نمی توانستم در مورد هدیه اش بزنم. با تردید جعبه را از دستش گرفتم. با آن لحن مشتاقی که کیانا به کار برده بود، من هم برای دانستن هدیه اش کنجکاو شده بودم. جعبه را باز کردم. نفسم بند آمد! نمی توانستم باور کنم! غیر ممکن بود! حضور کیانا را کنارم احساس می کردم. آمده بود تا حس کنجکاوی اش را ارضا کند. به آرامی تکه سنگ سیاهی که درون جعبه ی قرمز رنگ قرار داشت را لمس کردم و تمام وجودم لرزید. این یک تکه از یک شهاب سنگ (سی و هشت) بود. نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ آه ... این ... امکان نداره! می دونی این چیه؟ حامد چطوری ...

ـ سارا آروم باش. میشه به من هم بگی این چیه؟

چرخیدم و به چشمان کیانا خیره شدم. یعنی باید باور می کردم کیانایی که خیلی چیزها در مورد آسمان می دانست، متوجه نبود چه سنگ ارزشمندی را میان دستانم دارم؟!

ـ این یه تیکه از یه شهاب سنگه.

ابروهایش بالا رفت و با شگفتی به سنگ خیره شد. ضربان بالا رفته ی قلبم را نمی دانستم چطور باید آرام نگه دارم. بار دیگر با نوک انگشت به آرامی لمسش کردم. باز هم لرزیدم. نمی توانستم نگاهم را از آن سنگ سیاه و براق جدا کنم.

ـ من الان از حسودی می میرم، می خوام ببینم از هدیه ی من چقدر خوشت میاد.

در حالی که اصلا انتظارش را نداشتم، جعبه را از دستم بیرون کشید. با اخم به کیانا خیره شدم. به چه جراتی جعبه را آن طور از دستم بیرون کشیده بود؟ به چه جراتی؟

قبل از این که فرصتی برای اعتراض و مخالفت داشته باشم، نگاهم به دستش خیره شد. کیسه ی هدیه اش را به سمتم گرفت و گفت:

ـ بازش کن. مطمئنم از هدیه ی من بیشتر از هدیه ی حامد خوشت میاد. این یه هدیه ی کاملا سفارشیه!

هیچ وقت کیانا را با این هیجان و اشتیاق ندیده بودم. با اخم و تردید کیسه را از دستش گرفتم و روی صندلی نشستم. دو بسته شکلات تلخ هشتاد درصد و یک جعبه ی سفید رنگ. از دیدن شکلات ها لبخند زدم. انتظارش را نداشتم. واقعا تصور نمی کردم روزی برای تولدم شکلات هدیه بگیرم! این مسلما نمی توانست آن هدیه ی سفارشی باشد که کیانا در موردش حرف می زد. شکلات ها را روی میز گذاشتم و جعبه را باز کردم.

romangram.com | @romangram_com